دیگر مقالات و نمونه‌کارها
يك داستان هسته‌اي

غرامت مضاعف

ورود ممنوع
فقط براي دانشجو


خود غلط بود، آن چه مي‌پنداشتيم

بررسي تغييرات گسترده در پذيرفته‌شدگان دانشگاه‌ها
بر باد رفته


ز دانش دل برنا پير شد

لااقل به خودتان رحم کنيد، آقاي دکتر!

بيگاري دانشجويي

خودكفايي فرهنگي يا فرهنگ خودكفايي

نقطه، بازگشت

چپ‌هايى که چپ کردند

لعنت بر اين شبانه

همه همسنگران آقاي دکتر

با مخاطبان آشنا

منطقه پرواز ممنوع بر فراز خاک دانشگاه
لطفا مرا توقيف کنيد!


چشم‌هايي براي فرياد کشيدن

راه رفتن مرد مرده

با ماده ۱۵۳ موافقم!

دست‌ها بالا

برهنه‌پاي رفتن به از کفش تنگ

بچه‌های بد

چراغ زرد، يعني گاز رو بیشتر کن

رهايمان کنيد

فانوسي که اگه خاموشه...

Powered by
Movable Type 3.2
یکشنبه ۶ مهر‌ماه ۱۳۸۲

بچه‌های بد

«همین‌هایی را که الان می‌بینی، شش ماه دیگر، نمی‌گویم نصفشان، ولی حداقل یک‌چهارمشان، سیگاری شده‌اند.» جا می‌خورم. برمی‌گردم و با تعجب و ناباوری در چشمان دوستم زل می‌زنم و خیره می‌شوم به بچه‌هایی که روزهای آخر دوران تحصیل در دبیرستان و پیش‌دانشگاهی را می‌گذرانند. از مدت باقیمانده برای خوشی و شوخی استفاده می‌کنند. می‌دانند از یکی دو روز دیگر باید از خیر هر کاری بگذرانند و چند هفته آخر را فقط درس بخوانند و تست بزنند. باور نمی‌کنم. نمی‌توانم به خودم بقبولانم که تمام زیبایی‌ها و پاکی‌ها ... نه، او اشتباه می‌کند.

اکثریت افراد در سنین ماقبل 25 سال و به خصوص قبل از 18 سال و دوران نوجوانی، روی به سیگار و دخانیات می‌آورند. دلایل هم بسیار متفاوت است. بعضی از سر کنجکاوی، بعضی به خاطر آن که نشان دهند بزرگ شده‌اند؛ عده دیگری به اجبار و تحریک دوستان و برای وارد شدن یا ماندن در جمع دوستان یا بسیاری دلایل دیگر

جشن فارغ‌التحصیلی و آخرین جمع شدن تمام آن آدم‌ها در یک جا. یکی این دانشگاه قبول شده و دیگری آن دانشگاه. یکی این شهر و دیگری آن شهر. یکی به فکر گرفتن پذیرش از یک دانشگاه خارجی و دیگری به فکر گرفتن دفترچه آماده به خدمت. شاید آخرین بار باشد. چند نفری به راحتی سیگار به دست گرفته‌اند و می‌خندند. نه، هنوز زود است. هنوز بچه‌ایم. هنوز پاکی کودکی ... هیچ‌یک از این حرف‌ها حقیقت ندارد. خودم هم می‌دانم. فقط ترس و خجالت ریخته است. دیگر نه سرزنشی هست و نه تنبیهی. دیگر مردان بزرگی هستیم که کسی نمی‌تواند برایمان تعیین تکلیف کند. این‌ها چیز جدیدی نیست. فقط عیان شده آن‌چه از قبل بوده و شاید همه نمی‌دانسته‌اند. به هر حال نمی‌توان چشم بر حقایق بست. این‌ها هم وجود داشته و دارند. خودم هم می‌دانسته‌ام. اما بقیه، بقیه پاک بوده‌اند و تغییری هم نخواهند کرد.

پای به محیط دانشگاه و دانشکده که می‌گذارم، بین دوستان و همکلاسان جای سیگار را خالی می‌بینم. اما پایم که به تریا باز می‌شود، اول دود بیرون می‌زند. به قولی اینجا شیره‌کش‌خانه است، نه تریا. باز هم می‌توان ندیده گرفت یا توجیه کرد. دانشجویان سال‌های آخر؛ افراد خاص از طبقه اجتماعی خاص؛ بسیار معدود و انگشت‌شمار. نه، این همه هست و همه این نیست.

برای نخستین بار است که از محیط خوابگاه دانشجویان جدیدالورود دور می‌شوم و قدم به محل زندگی باتجربه‌ترها می‌گذارم. انگار که به دنیای دیگری وارد شده باشم. محیطی است که غم و رخوت از سر و روی آن می‌بارد و سوسک از دیوارش بالا می‌رود. راهروها را سستی و نفرت از زندگی پر کرده است. صدای راهروها دیگر یادآور زندگی نیست. یا سکوتی غم‌بار و کسل است یا فریاد دعوا یا خنده‌های بلند، بسیار بلند، از سر جنون. این راهرو بو می‌دهد. کمی دقت کن.

روزنامه‌ها از آمار دانشجویان سیگاری می‌نویسند. در میان دانشجویان پسر دانشگاه‌های تهران، سیگار به همان اندازه رواج دارد که در میان جمعیت مردان بالای 25 سال کل کشور. یک چهارم دانشجویان پسر سیگاری‌اند. در میان دختران، هر چند آمار به مراتب کمتر و در حد یک سوم پسران است، اما حدود چهار برابر کل زنان جامعه است. جالب آنکه اگر این آمار را در بین دانشجویان سال آخر به طور مجزا بررسی کنیم، به عدد جالب شش برابر می‌رسیم. دانشجویان دختر سال آخر دانشگاه‌های تهران، شش برابر کل زنان بالای 25 سال کشور سیگار می‌کشند. این آمار بالطبع متعلق به تهران است و قابل تعمیم نیست. آیا برای شهرهای دیگر هم این آمارگیری انجام شده است؟ کسی نمی‌داند. اما شاید آمادگی نداریم تا واقعیت‌های تلخ را در مورد متخصصان آینده کشور بپذیریم. شاید ...

اما چرا؟ این سخت‌ترین سؤوال است. حرف‌ها را فقط باید مرور کرد. جا برای تعمق بیشتر نیست. اصلا من مسؤول ارائه راه حل هم نیستم. یکی از دوری از خانواده می‌گوید و مشکلات خانوادگی و غم غربت که جایش را با سیگار پر کرده است. دیگری از تنهایی می‌گوید که سیگار نقش همدم را برایش ایفا می‌کند. سومی از بیکاری و نداشتن تفریح می‌گوید که سیگار کشیدن تفریح او شده است. چهارمی از نداشتن سرگرمی و از دیگر سو اوقات فراغت فراوانی که با سیگار پرشان کرده است. پنجمی از این می‌گوید که همیشه از کشیدن سیگار منع شده است و حالا که می‌تواند دور از چشم ناظرین، سیگار بکشد؛ چرا نکشد؟ ششمی هم کاملا بی‌تفاوت می‌گوید «سیگار می‌کشم. چون پدرم، عمویم و بسیاری دیگر از اعضای خانواده‌ام سیگار می‌کشند. چون دوستانم سیگار می‌کشند. چون خیلی‌های دیگر سیگار می‌کشند. چرا کسی از آن‌ها سوؤال یا بازخواست نمی‌کند!؟»

برایم عجیب نیست. هیچ هم عجیب نیست. تکنیسین‌های کارگاه قبل از ورود دانشجویان سیگار به دست دارند. در هنگام درس هم دود می‌کنند. هنگامی هم که کارگاه را ترک می‌کنیم، هنوز در حال پک زدن هستند. استاد محترم کارگاه هم که از اعضای هیأت علمی (هر چند رده پایین) است، به مانند آن‌ها همیشه در حال دود کردن است. اما قضیه آنجا جالب یا شاید هم پیچیده می‌شود که در آخر وقت اداری و هنگام عبور از راهروی اساتید هم مشام را بوی سیگار پر می‌کند. اما تاسف‌بار آنجاست که نظافتچی دانشکده با استاد بسیار محترمی در مورد تعداد بسته‌هایی که استاد در روز دود می‌کنند، بحث می‌کند و در آخر هم سر 2 بسته در روز به توافق می‌رسند.

جلسه پرسش و پاسخ با مسؤولین اداره امور خوابگاه‌هاست.. دانشجویی از اعتیاد می‌گوید و از اقدامات می‌پرسد. اینجا چه خبر است؟ از یک دوست که سال‌های بیشتری را در این محیط گذرانده، می‌پرسم. می‌گوید هست. زیاد هم هست. کافی است چشم‌هایت را باز کنی و با دقت بیشتری نگاه کنی.

خوابگاه محیط پاکی نیست. این علاوه بر شنیده و خوانده، حاصل دیدن ساقی‌هایی است که شب‌های جمعه اطراف نرده‌های کوی دانشگاه تهران پرسه می‌زنند. اما تجربه شخصی‌ام، در بدو ورود چیز دیگری است. هنوز سیگار قبیح است. هنوز نشان‌دهنده صفت خوبی نیست. هنوز آلوده نشده‌ایم. اما این‌ها همه هنوز است. یکی دو ماه اول ورود به دانشگاه، محیط جدید، رودرواسی، خو نکردن به روش جدید زندگی، در غیاب نظارت دائمی خانواده، بدون حضور کسانی که مواظب باشند و تو را انذار دهند یا توبیخ کنند، رهایی از قیود یا همان آزادی. بلدیم از این آزادی استفاده کنیم نه سوءاستفاده؟ چقدر؟

اتاق‌های آخر راهرو، چندین و چند نفر در یک اتاق دو نفره جمع شده‌اند. در بسته و قفل می‌شود. شکاف زیر در را هم با موکت بسته‌اند. از بیرون هم که نگاه کنی، دو لایه روزنامه و یک پرده تیره. تیرگی پرده که حکایت از سال‌های دور از آب دارد، برای عده‌ای خوشایند و مقبول است. پس از گذشت چند دقیقه بوی نفرت فضا را پر می‌کند. فرار، اما فرار به کجا؟ فرار از چه؟

مسؤول محترم می‌گوید: «می‌دانم. می‌دانیم. اما چه کنیم!؟ شما بگویید چه کنیم؟ اتاق هر کس، محیط خصوصی اوست و طبق مصوبه، ما اجازه نداریم تا وصول شکایت، بدون اجازه صاحب اتاق، وارد آن شویم. حتی اگر بدانیم که در کمد فلان شخص، نه یک یا دو تا، که شش هفت عدد وافور وجود دارد. ما پلیس دانشجو نیستیم، چون که شأن او بالاتر از آن است که پلیس بخواهد. ما حتی نمی‌توانیم توقع داشته باشیم که شما بیایید و خبرچین ما شوید.»

اما واقعا چه باید کرد. دست روی دست بگذاریم و ساکت و چشم‌بسته تا این دام همه را در بگیرد؟ حیدری‌پور اضافه می‌کند: «من به خوبی می‌دانم که اعتیاد یک بیماری است و اصلا آن را جرم نمی‌دانم. ما باید به سمت پیشگیری و درمان برویم. اما چگونه؟ برای این مشکل در مقیاس‌های مملکتی هم راه حلی پیدا نشده است. حال در یک مقیاس کوچک... ما کار چندانی نمی‌توانیم بکنیم.»

اما چرا مواد مخدر؟ این سوؤال سخت‌تری است و البته کمابیش جواب‌های مشابه دلیل مصرف سیگار می‌دهند. تنهایی، بی‌حوصلگی، غم و اندوه، دوستان و ... کافی است قبحش در ذهن ریخته باشد یا آن که لذتی در کار باشد یا به این نتیجه برسد که دردی را تسکین می‌دهد. (کم و بیش برخی دانشجویان پزشکی چنین پاسخی می‌دهند. آن‌ها از شب‌زنده‌داری‌ها و دوران طولانی تحصیل می‌گویند و دردی را با افزودن هزار درد جوراجور دیگر درمان می‌کنند) القصه اینکه در برخی مناطق کشور اصولا این کار بد شمرده نمی‌شود. (من‌جمله دوستی از روستایی در نزدیکی طبس می‌گفت که از بچگی تریاک را به شیر می‌افزایند و درمان هر دردی را هم تریاک می‌دانند) هنگامی که همه جا در دسترس است، دانشجو هم جوان، تنوع‌طلب، ماجراجو، کنجکاو، احساساتی و زودباور است، بذری بر این بستر پاشیده می‌شود که هر گلی را به خار بدل می‌کند.

هر چه پیش بروی، دقت کنی، نگاه کنی، جستجو کنی، بیشتر به عمق مطلب پی می‌بری. شاید هم روزی از سر کنجکاوی دست رد بر تعارفی نزنی و ... اینجا هیچ قطعیتی در سلامت نیست

سال اول یک هم‌اتاقی داشتم که بسیار با همه این چیزها مخالف بود و حتی چشم دیدن قلیانی را که هم‌کلاسی‌اش پشت پنجره اتاقش گذاشته بود، نداشت و هر از گاهی به او پرخاش می‌کرد. (متأسفانه امروز قلیان مثل یک تفریح عادی انگاشته شده و در جامعه و بین دانشجویان رواج یافته است) کمی نگذشت که روزی او را سیگار به دست دیدم. دیگر حرفی برای رد و بدل کردن باقی نمانده بود. این خانه سیاه است.