دیگر مقالات و نمونه‌کارها
يك داستان هسته‌اي

غرامت مضاعف

ورود ممنوع
فقط براي دانشجو


خود غلط بود، آن چه مي‌پنداشتيم

بررسي تغييرات گسترده در پذيرفته‌شدگان دانشگاه‌ها
بر باد رفته


ز دانش دل برنا پير شد

لااقل به خودتان رحم کنيد، آقاي دکتر!

بيگاري دانشجويي

خودكفايي فرهنگي يا فرهنگ خودكفايي

نقطه، بازگشت

چپ‌هايى که چپ کردند

لعنت بر اين شبانه

همه همسنگران آقاي دکتر

با مخاطبان آشنا

منطقه پرواز ممنوع بر فراز خاک دانشگاه
لطفا مرا توقيف کنيد!


چشم‌هايي براي فرياد کشيدن

راه رفتن مرد مرده

با ماده ۱۵۳ موافقم!

دست‌ها بالا

برهنه‌پاي رفتن به از کفش تنگ

بچه‌های بد

چراغ زرد، يعني گاز رو بیشتر کن

رهايمان کنيد

فانوسي که اگه خاموشه...

Powered by
Movable Type 3.2
شنبه ۴ بهمن‌ماه ۱۳۸۲

با مخاطبان آشنا

اين مطلب سرمقاله شماره ۵۴ نشريه واحه (دانشگاه فردوسی، دانشکده مهندسی) است که در تاريخ ۵ بهمن ۱۳۸۲ در ستون «اول دفتر» چاپ شده است.

روزهاي سردي است. زمستان رخوت و سردي را دو چندان کرده و کمتر شعله‌اي مانده است که هنوز آرام يا پرجوش و خروش، به حيات خود ادامه دهد. همان نجوايي که روزي جاي فرياد را گرفته بود، امروز خاموش شده است. ديگر کسي نمي‌خندد، ديگر صورتي از خشم سرخ نمي‌شود، ديگر چشمي نمي‌گريد. همه از کنار هم مي‌گذريم؛ آرام و بي‌اعتنا. نه من مي‌دوم، نه تو مي‌ايستي. همه راه مي‌روند. آرام، بي‌احساس و يکنواخت. تمام زندگي و روزگارمان هم يکنواخت شده است. زلزله هم اگر درد را بر پيکره‌مان بنشاند، باز هم به روي خودمان نمي‌آوريم و مانند آدم‌هاي ماشيني، باز هم مثل قبل به راه رفتن‌هاي بي‌دليل، اما يکنواختمان ادامه مي‌دهيم. باور کن که مسخ شده‌ايم.

يک ترم گذشت و اين سومين شماره واحه است که تقديمتان مي‌کنيم. به خوبي مي‌دانيم که کار شاقي نکرده‌ايم که در طول يک ترم طولاني و کشدار، سه شماره را منتشر کرده‌ايم و انتشار اين شماره که به ايام امتحانات نيز کشيده است. اما اين را از ما بپذيريد که حتي انتشار همين سه شماره هم برداشتن بار سنگيني بوده است. زيرا که واحه يعني يک پيشينه طولاني و يک کارنامه درخشان از آدم‌هاي بزرگي که روزگاري در همين دانشکده و دانشگاه بودند و امروز اگر چه نيستند، اما بردن نامشان در جمع، نفس‌هاي بلند احترام‌آميز را در پي دارد. بزرگواراني چون وحيد قرباني، رضا پارسايي، جواد انفرادي، عيسي چمبر، نيکو توانايي، مجيد رضايي، سروش سرگلزايي، مجتبي چناراني، وحيد عرفانيان، سمانه کهربائيان و ... با چنين پيشينياني و کار قوي و ارزشمندي که آنان انجام مي‌دادند، توقع ديگران از اين واحه کوچک و نحيف، بزرگ و وسيع است. با اين وصف، تنها سعي ما بر اين است که اگر نمي‌توانيم مثل سال‌هاي ۷۷ و ۷۸، واحه را ۱۵-۱۴ شماره در سال منتشر کنيم، حداقل آن اندکي که منتشر مي‌کنيم، خيانت به نام و آرمان واحه نباشد. شماره‌هايي که شايد سنگين و طولاني به نظر برسند، اما يک شماره حجيم با کيفيت را به سه چهار شماره کم‌حجم بي‌کيفيت ترجيح مي‌دهيم. همين سهل‌انگاري‌ها بوده است که کيفيت کار نشريات دانشجويي را تا آنجا نازل نموده که به هر برگه کاغذي که هر مطلبي با هر کيفيت تايپي و بدون کوچکترين زحمتي براي صفحه‌آرايي، نام نشريه دانشجويي را مي‌دهند و از اين اطلاق هم کسي شگفت‌زده، شرمنده يا خشمگين نمي‌شود. حال در اين ميان ما همچنان مي‌خواهيم به سنت‌هايي از قبيل کار قوي، دانشجويي، ساختارشکني و بيان بي‌پرده حقايق، همچنان وفادار بمانيم. براي همين است که بايد هزينه‌هايي اين چنين را نيز بپردازيم.

اما زمانه زمانه دگري است. چندين و چند اتفاق مهم رخ مي‌دهد، اما من و تو، آرام و بي‌صدا از کنار حقايق مي‌گذريم و چشممان را بر روي هر حقيقتي مي‌بنديم. «واقع‌بين باش!» اين جمله‌اي است که بارها و بارها تکرار مي‌شود تا روزي برسد که از خود بپرسيم: «اين چه واقعيت است که حقيقت نيست، بخشي از حقيقت هم نيست، انگاري که خلاف حقيقت است» اما آن روز هم بي‌صدا و آرام، از کنارش مي‌گذريم تا که مبادا هوا اندکي مغشوش شود. خوب مي‌دانيم که اين تلنگر کوچک، طوفان به راه خواهد انداخت. اما حقيقت مهم نيست، واقعيت مهم است. عدالت مهم نيست؛ انصاف و وجدان واژه‌هاي بي‌معنا و مفهومي هستند؛ قانون هم که مدت‌هاست در مبحث حروف اضافه تدريس مي‌شود. اين ميان، مسائل ديگري مهمند. تأثيراتي هستند در جامعه و زندگي دانشجو، به نام دانشجو، از طرف دانشجو، اما تعيين‌کننده‌شان کساني مهم‌تر از خود دانشجو. به هر حال ما هم بايد قيم داشته باشيم.
قيماني که احساسات و علايقشان مهم‌تر از آن چيزي است که فکرش را مي‌کني. قيماني که اگر در ترازوي کج ايشان، تو از زمره خيلي خوب‌ها خارج شدي، مستوجب عذاب و مجازاتي و اين هيچ اهميتي ندارد که تو يا ديگري، فکر کند که آن معيار عاري از اشکال نيست يا ... مهم اين است که او زورش بيشتر است و در جنگل، زور محترم! اگر گفت «حقي را که همه از آن استفاده کرده‌اند و تو از ديگران برايش مستحق‌تري، به تو نمي‌دهم.» بايد بفهمي که او نمي‌خواهد و دليل هم ندارد.
خاموش شو، سرت را پايين بيندازد. قلب و عقل را به فراموشي بسپار. تنها راه را ادامه بده و برو