دیگر مقالات و نمونه‌کارها
يك داستان هسته‌اي

غرامت مضاعف

ورود ممنوع
فقط براي دانشجو


خود غلط بود، آن چه مي‌پنداشتيم

بررسي تغييرات گسترده در پذيرفته‌شدگان دانشگاه‌ها
بر باد رفته


ز دانش دل برنا پير شد

لااقل به خودتان رحم کنيد، آقاي دکتر!

بيگاري دانشجويي

خودكفايي فرهنگي يا فرهنگ خودكفايي

نقطه، بازگشت

چپ‌هايى که چپ کردند

لعنت بر اين شبانه

همه همسنگران آقاي دکتر

با مخاطبان آشنا

منطقه پرواز ممنوع بر فراز خاک دانشگاه
لطفا مرا توقيف کنيد!


چشم‌هايي براي فرياد کشيدن

راه رفتن مرد مرده

با ماده ۱۵۳ موافقم!

دست‌ها بالا

برهنه‌پاي رفتن به از کفش تنگ

بچه‌های بد

چراغ زرد، يعني گاز رو بیشتر کن

رهايمان کنيد

فانوسي که اگه خاموشه...

Powered by
Movable Type 3.2
سه شنبه ۲۶ خرداد‌ماه ۱۳۸۳

نقطه، بازگشت

اين مطلب خردادماه ۱۳۸۳ در ستون «ديده‌بان» شماره ۵۶-۵۵ نشريه دانشجويی واحه (دانشگاه فردوسی، دانشکده مهندسی) منتشر شد.

يك- پنجاه و يك درصد! به اين نسبت دقت كنيد: پنجاه و يك درصد! اين تمامي دارايي كنوني نظام جمهوري اسلامي است. تمام مشروعيت و مقبوليتش. شايد بهتر باشد بگوييم حداكثر پنجاه و يك درصد. به هر حال هستند كساني كه اصرار دارند رأي‌هايي كه سفيد، حاوي اسامي نادرست و حتي بخشي از آرايي كه صحيح به صندوق انداخته شدند، به هيچ وجه آرايي نيستند كه به حساب نظام جمهوري اسلامي ريخته شده باشند. كه به دليل ترس از عواقب بعدي رأي ندادن و مهر نخوردن شناسنامه راهي صندوق‌ها شده‌اند. در كنار آن اين مسئله را نيز يادآوري مي‌كنند كه در بسياري از شهرهاي كوچك و متوسط، مسائل و اختلافات محلي و قومي نقشي پررنگ‌تر از جريان روزمره سياست در كشور را ايفا مي‌كنند و اين موضوع در انتخابات مجلس حتي از انتخابات شوراهاي شهر نيز پررنگ‌تر ديده مي‌شود. در نتيجه هزينه انتخاب كانديدايي از جناح مقابل به فايده اعلام اعتراض مي‌چربد و ناگزير، تن به شركت در هر انتخاباتي مي‌دهند. (صد البته برخي تحليل‌گران به شايعاتي نظير ده‌ها و صدها هزار و حتي ميليون‌ها شناسنامه بي‌صاحب و خريدني هم اشاره مي‌كنند و معتقدند باز هم بايد درصد واقعي شركت‌كنندگان را تعديل كرد) من حيث‌المجموع، اين دسته مي‌گويند كه بايد رقم شركت‌كنندگان واقعي در انتخابات را رقمي بين سي تا چهل درصد در نظر گرفت.
اما رقم شركت‌كنندگان در انتخابات مجلس هفتم از آن جا به گونه ويژه‌اي مهم جلوه مي‌كند كه اين بايد بپذيريم اين انتخابات به نوعي رفراندومي براي جمهوري اسلامي ايران، طرز فعلي اداره، مناسبات بين مردم با حكومت و همچنين اختيارات نهاهاي مختلف آن نيز به شمار مي‌رفت. مي‌توان چنين بيان كرد كه هر كس كه به ولايت مطلقه فقيه، با روايت جاري از اسلام در نهادهايي همچون شوراي نگهبان و تقدس نظام جمهوري اسلامي اعتقاد داشت، حسب وظيفه شرعي و ديني خود در اين انتخابات شركت كرد و حتي مي‌توان درصدي از آراي سفيد را نيز متعلق به افرادي دانست كه نظام جمهوري اسلامي را قبول دارند و به خواست و امر مسئولين مملكتي مبني بر لزوم شركت در اين انتخابات براي آري گفتن به نظام جمهوري اسلامي، گردن نهاده‌اند. نامزدي را نمي‌شناخته‌اند يا شايسته تشخيص نداده‌اند، پس رأي سفيد خود را به مثابه «جمهوري اسلامي، آري» به صندوق ريخته‌اند. اما مگر اين عده چقدرند؟
به هر روي اين واقعيتي غير قابل انكار است كه تمامي موافقان با نظام جمهوري اسلامي در اين انتخابات، حسب وظيفه، شركت كرده‌اند. نكته اصلي همين است كه تمامي موافقان جمهوري اسلامي حداكثر پنجاه و يك درصد از مردمند. نظامي كه با محتوايي نه چندان روشن در سال ۱۳۵۸ توانست ۹۸.۲ درصد از آراي رأي‌دهندگان را به نفع خويش ببيند، امروز تنها حداكثر نيمي از آن مقبوليت را همچنان در اختيار دارد. نظامي كه بر طبق قانون اساسي خويش، مشروعيتش را از خدا اخذ كرده است و مانند نظام‌هاي دموكراسي محض، وامدار شهروندانش نيست. اما اين درصد از مقبوليت مردمي، درصد بسيار خطرناكي است.
درصدي كه هر دو طيف موافق و مخالف نظام جمهوري اسلامي بر روي آن مي‌توانند بحث كنند. هر دو درصد عمده‌اي را از آن خويش مي‌دانند و تقريبا مي‌توان تعداد افراد هر دو گروه موافق و مخالف را برابر دانست. اينجاست كه شكاف اصلي شكل مي‌گيرد. جامعه‌اي با دو پاره مساوي از موافقان و مخالفان نظام موجود كه هر دو هم در عقايد خود از نوعي راديكاليسم رنج مي‌برند. موافقان، نظام را مقدس شمرده و تغيير ساختار در آن را به هيچ وجه نمي‌پذيرند. مخالفان نيز آن را غير قابل قبول و غير قابل اصلاح مي‌دانند و براي اثبات دومي به تجربه (به زعم ايشان) ناكام اصلاحات در هفت سال گذشته استناد مي‌كنند.
به هر روي، صف‌بندي در متن جامعه بسيار جدي مشاهده مي‌شود و اين يعني آبستني براي درگيري‌هاي شديد اجتماعي كه ممكن است ظواهر متفاوتي از خشونت خياباني گرفته تا فراگير شدن افسردگي و فشارهاي عصبي داشته باشد. به نظر نمي‌رسد در كوتاه مدت راه حلي براي اين پتانسيل عظيم خشونت و درگيري وجود داشته باشد و اين خبر خوشي براي اهالي اقتصاد، تجارت و سرمايه‌گذاري نيست. آن‌ها به ديكتاتوري محض بيشتر راضيند تا جامعه‌اي دو پاره
دو- هر روز تحليل مواضع احزاب در دنيا سخت‌تر مي‌شود. در زمان‌هاي نه چندان دور، مثلا تا همين دو سه دهه قبل، به طور كلي احزاب و خط مشي‌هايشان بر دو دسته بودند. دسته اول احزاب راست‌گرا (ليبراليست) و دسته دوم احزاب چپ‌گرا (سوسياليست) اما در اين سال‌ها همان قدر كه مشي احزاب چپ‌گراي كنوني به فلسفه كمونيسم، ماركسيسم و سوسياليسم شبيه است، خط مشي احزاب راست‌گرا نيز به امپرياليسم شبيه است. اين سخن بدان معناست كه شايد ديگر نتوان خط مرز مشخصي بين اين دو گرايش در نظر گرفت و هر دو تقريبا يك برنامه را در نظر دارند. اختلاف‌ها حداكثر سر اولويت موضوعات است. وگرنه ژاك شيراك راست‌گرا، اگر بيشتر از همتايان چپ‌گرايش به برنامه‌هاي دولت رفاه وفادار نباشد، كمتر نيز نيست. همچنان كه ژوسپن چپ‌گرا نيز براي نجات صنعت كشورش حاضر است به اخراج يك سوم كارگران كارخانه ميشلن تن در دهد تا امنيت سرمايه و سرمايه‌گذاري خدشه‌دار نشود.
مي‌توان اين گونه نيز مطلب را بيان كرد. در تئوري علوم سياسي، سوسياليسم از اقتصاد بسته دولتي، مصالح عمومي، دموكراسي توده‌وار، بسيج كاريزماتيك اقشار جامعه و دولت مؤثر دم مي‌زند. در حالي كه ليبراليسم از اقتصاد بازار آزاد، حقوق بشر، دموكراسي شهروندي، تحزب و دولت حداقلي دفاع مي‌كند. اما اگر در حال حاضر احزاب دنيا (مثلا اروپا) را در نظر بگيريد، مي‌بينيد كه مهم‌ترين دغدغه احزاب سوسياليست حقوق بشر است و احزاب ليبراليست نيز به هيچ عنوان در پي كوچك كردن دولت نيستندُ بلكه معتقدند دولت بايد به اندازه‌اي باشد كه بتواند در بازار دخالت كند و ... بدين معنا، احزاب ميانه‌رو، چه راست‌گرا و چه چپ‌گرا، به مرزهاي مشتركي رسيده‌اند و فاصله تئوريكشان با يكديگر بسيار اندك شده است و تنها در بحث اولويت‌بندي و در عمل است كه تفاوت‌هاي كوچكي بينشان به چشم مي‌خورد.
در كنار اين احزاب ميانه‌رو، احزاب راديكالي نيز موجودند. اين احزاب معمولا راست افراطي خوانده مي‌شوند (هر چند در بسياري موارد، ديدگاه‌هاي اقتصادي چپ‌گرايانه‌اي دارند) و از نظر محافظه‌كاري و اصلاح‌طلبي، محافظه‌كاران بازگشتي خوانده مي‌شوند. اين تفكر هميشه بر اين پايه استوار است كه در گذشته‌اي دور يا بسيار دور، در برهه‌اي از زمان، دوران طلايي‌اي براي كشور وجود داشته و ما امروز بايد سعي كنيم تا به آن دوران باز گرديم. در نمونه‌هاي خارجي آن مي‌توان در گذشته به هيتلر (كه از اروپاي آريايي و بدون يهودي دم مي‌زد) و در سال‌هاي اخير به يورگ هايدر (نخست‌وزيري كه دو سه سال پيش موجب شد اروپا اتريش را تحريم كند) و ژان ماري لوپن (نامزد مقابل ژاك شيراك در انتخابات اخير رياست جمهوري فرانسه كه رأي طرفداران حزب سوسياليست را نيز به نفع شيراك راستگرا برگرداند) اشاره كرد. يكي از ويژگي‌هاي مهم دارندگان اين تفكر، داشتن «راه‌حل‌هاي ساده براي مشكلات بزرگ» است كه نمونه بارز آن را مي‌توان اين سخن ژان ماري لوپن دانست: «اگر فرانسه، دو ميليون بيكار دارد، دو ميليون خارجي هم دارد. با اخراج خارجي‌ها، ديگر بيكار هم نخواهيم داشت»
سه- به نظر مي‌آيد محافظه‌كاران سنتي و احزاب راستگرا در سراسر دنيا با نوعي بحران روبرو شده‌اند و ستاره بختشان در اين سال‌ها رو به افول است. بحراني كه با شكست مارگارت تاچر، بانوي آهنين نخست‌وزيري انگليس در اوايل دهه نود، آغاز شده و ادامه دارد. شايد بتوان پروسه را اين گونه توصيف كرد كه پس از فروپاشي شوروي و ريختن ترس از ديو دوسري به نام كمونيسم، كم كم دريافتند كه برنامه‌هاي اقتصاد كاملا باز سرمايه‌داري، راه نهايي سعادت جامعه نيست و انديشه‌هاي سوسياليستي و دولت رفاه راه خود را در نظام برنامه‌ريزي كشورها باز كرد. از ديگر سو احزاب چپگرا و سوسياليست، با گرايش يافتن به انديشه‌هاي ليبراليستي و سرمشق قرار دادن شعارهايي نظير حقوق بشر، دموكراسي و نظام رفاه اجتماعي توانستند در اكثر كشورهاي اروپايي قدرت را در دست بگيرند و در آمريكا نيز پس از سال‌ها بيل كلينتون دموكرات، با شكست جورج بوش پدر توانست چپ‌گرايي را به آن سوي اقيانوس اطلس نيز بكشاند. در چنين اوضاعي محافظه‌كاران افراطي سكان انتقاد از محافظه‌كاران سنتي و پيرتر را به دست گرفتند و تلاش كردند اندك پايگاه اجتماعي باقيمانده راست‌گرايان را به سمت خود منحرف كنند. چنين شد كه در ناكامي محافظه‌كاران سنتي برابر انديشه ليبرال دموكراسي، جبهه‌اي نو شكل گرفت. در اتريش نامش را راست افراطي نهادند، در آمريكا نومحافظه‌كاري و در ايران به كنايه از تندروهاي وهابي نظير طالبان، از آن با عنوان بنيادگرايان ياد مي‌كنند
چهار- اما اين بنيادگرايان كيستند؟ چه مشي و منشي را دنبال مي‌كنند؟ چه تفاوتي با ديگر مخالفان اصلاحات دارند؟
اين گروه ائتلافي هستند از تحصيل‌كردگان بادانش با نيروهاي تقريباً بي‌دانش و كمتر اثري از متخصصان عملگرا در ميانشان ديده مي‌شود و مشي بوروكراسي و پراگماتيسم تقريباً در وجودشان مرده است. از اين رو كه تكنيك‌ها و اصول معروف و معتبر سياسي را نه تنها به كار نمي‌برند، كه مخالف انديشه سياسي‌شان مي‌دانند. به الگوهاي رفتار سياسي از قبيل بده بستان، منفعت‌طلبي و اصول بازي كمتر اعتقادي ندارند و تنها ايدئولوژي‌شان است كه آنها را جلو مي‌برد. اختلافشان با محافظه‌كاران سنتي نيز در همين جاست كه آنها سياست مي‌كردند و اينها تنها به هدف مي‌انديشند و هيچ عقب‌نشيني يا قرباني را، حتي اگر براي نيل به هدف بزرگتر لازم باشد، نمي‌پذيرند. در ديد موج نوي محافظه‌كاران تنها تئوري ولايت مطلقه و مقام رهبري است كه راه را معين مي‌كند. تمامي احكام اسلامي (صرف نظر از بار منفي احتمالي خارجي) بايد كه اجرا شوند، ولو با خشونت هر چه تمام‌تر! تمامي مظاهر نظام مقدسند و شأنشان اجل از رأي مردم است. عرف اصلا قابل استناد نيست، به مانند برخي نظريات فقهي نو نظير برابري ديه زن و مرد و ...
مي‌توان بسيار ساده‌تر از اينها اين گروه، آرمان‌ها و روش‌هايشان را توصيف كرد. كافي است به ۲۰ تا ۲۵ سال قبل بازگرديد و شعارها و مشي آن زمان نيروهاي مذهبي را دوباره مرور كنيد. آبادگران به دنبال اجراي همان‌هايند كه تجربه نشان داد (حداقل برخي‌شان) اشتباه بودند. بستن فضاي سياسي و فرهنگي، كاريزماي ولايي، مبارزه همه جانبه با شيطان بزرگ و اسرائيل، ساده‌زيستي مسئولان، مخالفت با سرمايه‌داري و ساير مظاهر غرب و شعارهاي خودكفايي بخشي از برنامه سياسي، اقتصادي و اجتماعي آبادگران است كه شايد در قرن ۲۱ براي غربييان خنده‌آور باشد. اما اينها كساني هستند كه كوچكترين تخفيفي را در اسلام و آرمان‌هايشان به هيچ وجه نمي‌پذيرند و آن هم اسلام به قرائت خاص خودشان را. آن‌ها كساني هستند كه هم خاتمي اصلاحات را نقد مي‌كنند، هم هاشمي توسعه‌مدار را و هم ناطق نوري سردسته ۹۹ نفر را و هم محبيان نوگرا را
پنج- تحولات به سمت خطرناكي دارد مي‌رود. روشنفكري ديني از بازرگان شريعتي تا سروش و كديور به شدت مورد نقد واقع شده و براي نسل جديد جوانان جذابيتشان را از دست داده‌اند و به آرامي به دارند به كنار گذاشته مي‌شوند. ديگر بسياري از جوان‌ترها جستجو براي حقوق بشر، دموكراسي و مفاهيم مدرن ديگر را در مذهب بي‌نتيجه مي‌دانند. از آن سو محافظه‌كاران ملايم‌تر هم آتش تند جوانان بسيجي را كارگر نيستند و شدت عمل و انديشه‌هاي شبه‌فاشيستي را براي اجراي احكام به هر نحو ممكن خواستار هستند. دوره، دوره جدل سكولارها با بنيادگرايان است. دو گروهي كه كمترين نقطه اشتراكي ندارند و در انديشه‌هايشان جايي حتي براي زندگي دسته مقابل قائل نيستند. اگر اين موارد را بپذيريم متوجه مي‌شويم كه خشونت فيزيكي و نرم‌افزاري در آينده نه چندان دور در سطح جامعه نهادينه خواهد شد. خشونت فيزيكي رسمي تحت فرمان بنيادگرايان و خشونت و سركشي جامعوي منتج از انديشه‌هاي سكولارهاي كم‌طاقت كه حوصله انتظار را ندارند.
شش- كليد اصلي مسير آينده ايران را شايد نتوان در داخل كشور يافت و احتمالاً براي پيش‌بيني آينده بايد به آن سوي مرزها دقت كرد. جايي كه جامعه قدرتمند و زورمدار جهاني در مورد پذيرفتن حضور ايران در جامعه جهاني تصميم مي‌گيرد. شايد به طور خاص بايد چشم به دهان سردمداران آمريكايي دوخت تا معلوم شود آيا آن‌ها قصد تحمل ايران مستقل را دارند يا كه پايگاه‌هايشان در افغانستان و عراق را از طريق ايران به يكديگر متصل مي‌كنند؟ از يك سو ايران برنامه هسته‌اي خود را به طور جدي دنبال مي‌كند و حتي سه اروپايي بزرگتر (انگليس، فرانسه و آلمان) به اين نتيجه رسيده‌اند كه ايران در صدد توليد سلاح هسته‌اي است و از قبل هم مي‌دانسته‌اند نظام جمهوري اسلامي حكومتي مزاحم براي منطقه و دنيا به حساب مي‌آيد. حكومتي كه به مانند ديو وارونه‌كار، هنگامي كه دنيا نياز به طالبان دارد، با آن‌ها به شدت مخالفت مي‌كند و هنگام حمله دنيا به طالبان، به جاي پذيرفتن نقش پيشرو و علمدار مبارزه با اين گروه، به نوعي از آنها حمايت مي‌كند و اين استراتژي را در خصوص صدام و رژيم بعثي نيز تكرار مي‌كند. از سويي ديگر نيز اين حكومتي دلخواه براي اروپا و آمريكا به حساب نمي‌آيد. چون به شدت رفتارهايش متناقض و غير قابل پيش‌بيني است. يك روز رهبر كشور از عرفات انتقاد مي‌كند و فرداي آن روز عرفات در تهران به ديدار رئيس‌جمهور مي‌رود. دوره‌اي بر صلح‌آميز بودن فعاليت‌هاي هسته‌ايش تأكيد مي‌كند و آمادگي خود را براي هر گونه بازرسي اعلام مي‌كند و ناظران جهاني را به ديپلمات بودن دولتمردانش مطمئن مي‌سازد. اما خيلي زود گروهي در پايتختش آمادگي خود را براي عمليات شهادت‌طلبانه عليه سلمان رشدي، اسرائيل و آمريكا اعلام مي‌كنند. اعمالي كه اروپا تروريسم نامشان مي‌دهد. كشوري كه نه كاملاً اصول‌گراست و نه كاملاً منفعت‌گرا، جز ضربه زدن به خودش، چندان مورد علاقه نخواهد بود.
هفت- آن چه به هر نحو از صندوق‌هاي رأي بيرون آمد و گروهي را به كرسي‌هاي مجلس نشاند، تحولي رو به جلو نيست؛ كه رو به عقب است. علي لاريجاني، حميد مولانا، احمد فرديد، سيد حسين نصر و تقي مصباح يزدي پايه‌هاي فكري كساني را شكل داده‌اند كه در انديشه دوباره‌آفريني شرايط سال‌هاي پاياني دهه ۵۰ و سال‌هاي آغازين دهه شصت هستند. هنگامه‌اي كه گروه‌هاي مذهبي تمامي مخالفان خود از ملي‌گرا تا لائيك را پاكسازي كردند و از صحنه سياست به زور بيرون كردند و امروز ديگر بايد اين حقيقت تلخ را بپذيريم كه اين عمل به دست همين سردمداران امروز دموكراسي، توسعه سياسي و آزادي مخالف انجام شد و جوانان راديكال آن زمان پس از سفر به اروپا و طي كردن مراحل عاليه علمي، دچار تحول فكري شدند و به اين امر پي بردند كه اعمال خشن گذشته‌شان به هيچ عنوان، حتي به نام دفاع از اسلام، انقلاب و نظام نيز قابل دفاع نيست. اما روز ديگر مجلسي با شعار مرگ بر آمريكا بر سر كار آمده كه در پي احياي آن روش‌هاست و خود از آن‌ها دفاع مي‌كند و شايد بايد مدتي طولاني بگذرد تا به واقع‌بيني و سياست روي بياورد. اما اگر آن زمان توانستيم اشتباه كنيم و زنده بمانيم، شايد اين بار توفيق سعي اين خطاي دوباره را نيابيم و بعيد نيست اين بار جانمان و حاكميت كشور را در اين راه از دست دهيم. نومحافظه‌كاران آمريكايي با كسي شوخي ندارند و ايران هم لقمه چربي است كه مي‌تواند ضلع سوم تجربه نوي آمريكا در خاور ميانه را شكل دهد. كافي است بار ديگر مانند مرحوم! حاج سعيد امامي، موشك لاي محموله خيارشور بگذاريم و به بلژيك بفرستيم تا اين بار اروپا نيز دست به اسلحه ببرد و آن گاه ... شايد متوجه شويم امروز را نمي‌توان در قالب ديروز ريخت