ز دانش دل برنا پير شد
اين مطلب خردادماه ۱۳۸۴ به عنوان سرمقاله شماره ۵۸ نشريه دانشجويی واحه (دانشگاه فردوسی، دانشکده مهندسی) منتشر شد.
باورم نمیشود. هنوز چهار سال نگذشته است. نگاهم بين عکس و آينه در نوسان است. تارهای سپيد، زير چشمی که گود افتاده است و خطوطی که سطح پوست را به بيابانی شخمخورده ماننده کردهاند. «به چی زل زدی؟» سرم را برمیگردانم و عکس را نشانش میدهم و میگويم: «يکی دو ماه بعد از اومدن به دانشگاه گرفته شده» نگاه غمبار تنها جوابش است. میگويم: «يه نگاه به عکس کارت دانشجويی خودت بنداز» از موهای بلند و پرپشتش تنها جای خاليشان باقی مانده است. آن يکی که مثلاً ورزشکار است، تپش قلب گرفته است و بايد ماهی يک بار پيش دکتر برود. آن ديگری مجبور است مشت مشت قرص اعصاب بخورد و ...
مدتهاست حسرت خندهای که در عکس بر لب دارم، بر دلم مانده است. روزها از آن زمان که با لبی خندان قدم به دانشگاه گذاشتيم، گذشته است. مثل کودکان دبستانی سر کلاس رفتيم. مثل آنها حضور و غياب شديم، مشق برايمان مشخص کردند، تحقيرمان کردند و هيچ کس به روی خودش نياورد که ديگر اندکی بزرگ شدهايم. از جوانی چه ديديم؟ هر روز فشار، اضطراب، استرس. ترس از افتادن، مشروطی، اخراج. هر لحظه بهمان يادآوری کردند، گوشزد کردند و هشدار دادند که درس بخوانيد، تمرين بنويسيد، فکر هر چيز ديگری را از ذهنتان بيرون کنيد، چرا که کوئيز داريد، امتحان ميانترم داريد، امتحان پايانترم داريد، امتحان فوق داريد و ... چه داريد و چه داريد. ما هم ساکت، منظم و مرتب، آرام و سر به زير، هنوز اين يکی نگذشته، غصه بعدی را خورديم و خودمان هم کمکم فراموشمان شد که زندگی چيز ديگری است. ماشينهای آماده به درس خواندن که مهم نيست چه جلويشان بگذاری؛ هر چه باشد میخوانند و امتحان میدهند. از اين سالها فقط غصه درس و استاد و کلاس يادمان مانده و فشار واحد و چارت و امتحان. از جوانیمان هيچ نفهميديم و در ميانه يا اواخر راه که به خودمان آمديم، ناگهان ديديم که هيچ اثری از او باقی نمانده است. مدرکی در دست، با تن و ذهنی خسته و رنجور بايد سربازی برويم و دنبال کار بگرديم و ... آری! باور کن. بی هيچ نتيجهای، برای طی شدن چند باره اين چرخه کهنه، فقط برای يک مدرک قاب کردنی، پير شدهايم
نمیدانم چرا از لحظهای که تصميم به نوشتن گرفتم، دائماً اين بيت به ذهنم میآيد:
بر کاخ گنهکاران، ديگر چه رود خسران