خود غلط بود، آن چه ميپنداشتيم
اين يادداشت مهرماه ۱۳۸۴ در ستون «ديدهبان» شماره ۵۹ نشريه دانشجويی واحه (دانشگاه فردوسی، دانشکده مهندسی) منتشر شد.
روزي كه پا به دانشگاه گذاشتم، با خود فكر ميكردم كه وارد محيطي شدهام كه در آن اهداف و آرزوهايم دستيافتني خواهند شد. نه فقط من، كه اكثر كساني كه از سد كنكور ميگذشتند، چنين تصوري داشتند. البته هر كداممان تصوير جداگانهاي از موفقيت و سعادت داشتيم. يكيمان خوب درس خواندن و بهتر ياد گرفتن را ميديد. يكي به فراتر از درس، به پژوهش فكر ميكرد و ميخواست كه محققي برجسته شود. اين يكي به دنبال سياست بود و آن يكي به دنبال هنر. يكي برايش علم مهم بود و ديگري نه براي درس خواندن محض، كه بيشتر براي فوقبرنامه به دانشگاه آمده بود. حتي يكي را ميشناختم كه ميخواست معروف شود.
اما صادقانه بگويم. خيلي زود، هر كداممان به نوعي دلزده و مأيوس شديم. يكيمان برخي روابط و ضوابط! خاص در تحصيل و نمره گرفتن را ديد و فهميد كه هميشه خوب درس خواندن ملاك نيست. آن يكي به هر دري زد، گفتند كه دانشجوي كارشناسي به درد پژوهش نميخورد. سومي روابط كثيف و رقابتهاي ناسالم براي رسيدن به هيچ را مشاهده كرد و فهميد كه مرد اين راه نيست. آن يكي هم دويد و دويد و دويد، اما باز هم به مقصد نرسيد.
راههايمان كاملاً جدا بود. اما دوباره به هم رسيديم و اين بار با رؤياهايي بر باد رفته، تنها به انتظار سپري شدن زمان بوديم تا «اين نيز بگذرد» و از دانشگاه به جامعه برسيم. جايي كه ديگر خبري از رؤياسازي برايش نيست و همهمان ميدانيم كه تنها بايد به انتظار ديدن حقايقي زشت و كثيف باشيم.
ميداني؟ خيلي دير فهميدم كه اشكال كارمان كجا بود و خيلي ديرتر فهميدم كه انگار اين چرخهاي است كه بايد بارها و بارها تكرار شود و همه بايد بفهمند و بالاخره ميفهمند؛ حتي اگر نتوانند بيان كنند كه مشكل كجاست. و امروز تو در ابتداي اين مسير قرار گرفتهاي و چند سال بعد كه همان را تا به انتها پيمودي، ميفهمي كه چه ميگويم.
فكر ميكردم كافي است وارد دانشگاه شوم تا بتوانم به قله آمال و آرزوهايم برسم يا حداقل به آن نزديك شوم. اما انگار اين آسانسور اصلاً كار نميكند. هنوز آن نسلي است كه بايد خودت طناب را به پايين بكشي و زحمت بالا بردن با خودت است. فكر ميكردم كه خودرويي است كه هدايت و راندنش با من است. ميپنداشتم كه من تنها بايد راه را انتخاب كنم و موانع را بگذرانم. غافل از آن كه نه تنها خبري از خودرو نيست، كه حتي زحمت كشيدن و ساختن جاده نيز با خودم است. بگذار راحتت كنم. در خوشبينانهترين شرايط، دانشگاه جامعهاي است كه موانع و محدوديتهاي كمتري پيش پايت ميگذارد. وگرنه شمهاي از همان واقعيات تلخ جامعه را در دانشگاه هم ببيني. انتخاب مسير، هموار ساختن و رفتنش با خودت است.
ميداني؟ من هم وقتي موانع را ديدم، فكر كردم كه نشاني را به اشتباه آمدهام. چرا كه بهشت موعودم برهوتي بود كه در هيچ سوي (حتي در مسير فقط درس خواندن) هم خبري از جادهاي آدمرو نبود. اما امروز دوباره به بهشت موعود بودن آن ايمان آوردهام. چرا كه تنها جايي است كه حتي جادهام را هم ميتوانم خودم بسازم. وگرنه در خارج از آن حتي كوهي هم براي كلنگ زدن و جاده ساختن نيست. دانشگاه بهترين فرصت براي يافتن مسير دلخواه و آغاز حركت در آن است. فرصتي كه اگر از دست برود، ديگر تكرار نخواهد شد.