دیگر مقالات و نمونه‌کارها
يك داستان هسته‌اي

غرامت مضاعف

ورود ممنوع
فقط براي دانشجو


خود غلط بود، آن چه مي‌پنداشتيم

بررسي تغييرات گسترده در پذيرفته‌شدگان دانشگاه‌ها
بر باد رفته


ز دانش دل برنا پير شد

لااقل به خودتان رحم کنيد، آقاي دکتر!

بيگاري دانشجويي

خودكفايي فرهنگي يا فرهنگ خودكفايي

نقطه، بازگشت

چپ‌هايى که چپ کردند

لعنت بر اين شبانه

همه همسنگران آقاي دکتر

با مخاطبان آشنا

منطقه پرواز ممنوع بر فراز خاک دانشگاه
لطفا مرا توقيف کنيد!


چشم‌هايي براي فرياد کشيدن

راه رفتن مرد مرده

با ماده ۱۵۳ موافقم!

دست‌ها بالا

برهنه‌پاي رفتن به از کفش تنگ

بچه‌های بد

چراغ زرد، يعني گاز رو بیشتر کن

رهايمان کنيد

فانوسي که اگه خاموشه...

Powered by
Movable Type 3.2
دوشنبه ۱۲ دی‌ماه ۱۳۸۴

ورود ممنوع
فقط براي دانشجو

اين گزارش دي‌ماه ۱۳۸۴ در شماره ۶۲ نشريه دانشجويی واحه (دانشگاه فردوسی، دانشکده مهندسی) در ستون «گزارش ويژه» منتشر شد.

يك- ساعت به 12 نيمه‌شب نزديك مي‌شود: «بسه؛ هر چي خونديم. بريم خوابگاه؛ بگيريم بخوابيم» آژانس مي‌گيريم كه برگرديم. حدود 12:30 است كه به در شرقي دانشگاه (در جاده سنتو) مي‌رسيم. تنها دري كه 24 ساعته باز است. اما با منظره عجيبي مواجه مي‌شويم. در بسته است. چراغ نگهباني خاموش است و كسي داخل آن نيست. «آقا! قربان! جناب!» هر چه صدا مي‌زنيم، كسي پيدا نمي‌شود. در را بسته‌اند، اما قفل نيست. تصميم مي‌گيريم كه بازش كنيم. در تقريباً باز شده است كه صدا مي‌آيد: «دارين چه كار مي‌كنين؟» نگهبان، يك دفعه پيدا مي‌شود. مي‌گوييم كه مي‌خواهيم برويم خوابگاه. مي‌گويد كه ورود به دانشگاه، بعد از ساعت 12 شب ممنوع است؛ مگر براي اعضاي هيأت علمي و كارمندان! مي‌پرسيم كه از كي اين طور شده است؟ مي‌گويد كه بخشنامه جديد است. هر چه قدر خواهش مي‌كنيم و مي‌گوييم كه خبر نداشته‌ايم، فايده ندارد. دست آخر اجازه مي‌دهد كه خودمان پياده برويم، اما بايد آژانس را از همين جا برگردانيم. چاره ديگري نيست و بگو مگو هم فايده‌اي ندارد. در سوز و سرما، پياده راه مي‌افتيم و به سمت خوابگاه مي‌رويم.

دو- سمند آقاي حيدري‌پور، رئيس اداره امور خوابگاه‌ها، جلوي ساختمان امور دانشجويي پارك است. خيلي مايه تعجب نيست. آقاي حيدري‌پور عادت دارد كه كار را انجام دهد، هر ساعتي از شبانه‌روز كه باشد. در مي‌زنيم و داخل مي‌شويم. آقاي توسي، سرنگهبان مديريت امور دانشجويي و خوابگاه‌ها هم اينجاست. آقاي حيدري‌پور، آقاي توسي را پشت كامپيوتر نشانده است. حيدري‌پور تقرير مي‌كند و توسي، تايپ. ماجراي پيش آمده را براي آقاي حيدري‌پور تعريف مي‌كنم. مي‌گويد: «بخشنامه جديد دكتر صداقته. ما هم مخالفيم» و اضافه مي‌كند: «دانشجويي، اگر ساعت 2 يا 3 صبح برسه مشهد، اون هم با يك ساك پر از وسايل، بايد چي كار كنه!؟» بعد رو به آقاي توسي مي‌كند و از او مي‌پرسد: «شما كه خودت سربازي رفتي. غير از اينه كه سعي مي‌كني تا آخرين ثانيه ممكن پيش خانواده‌ات باشي!؟ حالا اگه نصفه‌شب برسي پادگان، برات مهم نيست كه دژباني در رو باز كنه يا نه. ولي به دانشجو كه نمي‌شه گفت پشت در بخواب» آقاي توسي هم تأييد مي‌كند. به محض اين كه مي‌خواهم از برخورد بد نگهبان بگويم، آقاي توسي به وسط حرفم مي‌پرد و مي‌گويد: «به هر حال بخشنامه است و نگهبان اجراش كرده» فعلاً تقصير دكتر صداقت و بخشنامه‌اش است.

سه- چند روز بعد، به سراغ سرهنگ ذوالجناحي، رئيس اداره انتظامات مي‌روم. اما واكنش او اندكي عجيب است: «نه، اصلاً منظور بخشنامه اين نبوده كه دانشجو را راه ندهند» از او خواهش مي‌كنم كه بخشنامه را ببينم. متن بخشنامه صراحت دارد: «كليه درهاي دانشگاه از ساعت 24 بعدازظهر لغايت 5 صبح بسته و ورود ممنوع است. مگر براي اعضاي هيأت علمي و مسؤولين واحدهاي دانشگاهي» مي‌گويم كه اين عين متن بخشنامه است. اما مي‌گويد: «مگه مي‌شه!؟ دانشجويي كه تازه از شهرش رسيده، يا اصلاً پدر و مادري كه اومده بچه‌اش رو ببينه، بايد بتونه بياد تو. به نگهبان‌ها هم گفتيم» و براي تأييد حرفش، آقاي احمدي، سرنگهبان دانشگاه را صدا مي‌زند و او هم تأييد مي‌كند كه بسته بودن درها، به استثناي در شرقي بوده است و به نگهبان‌ها هم ابلاغ شده است. آقاي ذوالجناحي اضافه مي‌كند: «اصلاً اگه قرار بوده از 12 شب به بعد، در بسته باشه، ما براي چي دو تا نگهبان اون جا گذاشتيم؟ مثل بقيه درها يك نگهبان مي‌گذاشتيم كه در رو قفل كنه و بگيره بخوابه. البته ما با اين بخشنامه مخالف بوديم. چون در باهنر و در علوم تربيتي رو هم گفتن كه بايد تا ساعت 12 باز باشه و نيروي ما بايد تا اون ساعت سر پا، بايسته و ورود و خروج رو چك كنه» مي‌گويم كه به هر حال متن بخشنامه صراحت دارد و نگهبان هم طبق آن، انجام وظيفه كرده است و پاسخ مي‌دهد كه نه، كار اشتباهي كرده كه شما را، راه نداده است. تقصير از گردن دكتر صداقت، به گردن نگهبان افتاد.

چهار- دفتر دكتر صداقت، مدير امور اداري و پشتيباني دانشگاه، طبقه دوم ساختمان مركزي دانشگاه است. منشي براي هفته بعد وقت ملاقات مي‌دهد. جلسه دكتر به جاي ساعت 12، حدود يك و بيست دقيقه تمام مي‌شود. مي‌خواهد كه خودم را معرفي كنم. مي‌گويم كه از نشريه واحه آمده‌ام و مي‌خواهم درباره بخشنامه جديد، چند سؤال بپرسم. اول مي‌گويد كه بايد بروي و از روابط عمومي دانشگاه، معرفي‌نامه بياوري. شايد لازم باشد جز من، كس ديگري هم اينجا باشد و ... مي‌گويم كه در اين چند سالي كه دارم كار مي‌كنم، اولين بار است كه چنين چيزي را مي‌شنوم. اما اگر اصرار داريد مي‌روم و با معرفي‌نامه برمي‌گردم. اما چند سؤال كوچك و آسان، بيشتر ندارم.
به هر زحمتي كه شده، سر صحبت را باز مي‌كنم و از دليل ابلاغ چنين بخشنامه‌اي مي‌پرسم. دكتر صداقت، اول از خوبي‌هاي آن صحبت مي‌كند و مي‌گويد: «قبلاً اكثر درهاي دانشگاه رو ساعت 9 مي‌بستن. مثلاً براي در مهندسي پرده زده بودن كه اين در، از ساعت 9 شب به بعد بسته است. ما گفتيم كه اون نگهباني كه اونجا گذاشتيم، داره حقوق مي‌گيره و بايد تا 12، در باز باشه. عضو هيأت علمي مي‌خواست بره آزمايشگاه، مسؤول يك واحدي مي‌خواست به واحدش سر بزنه، نمي‌گذاشتن. اين بخشنامه رو ابلاغ كرديم كه اين مشكلات رفع بشه. از طرف ديگه، يك كاميون بار، نصفه‌شب مي‌رسيد دانشگاه. مي‌خواست بره همون ساعت، جايي كه بايد بارش رو خالي كنه، تا صبح بايسته. حتي بعضي وقت‌ها همون ساعت هم بارش رو خالي مي‌كرد. گفتيم كه وقتي مسؤول اون قسمت نيست، اصلاً معني نداره كاميون وارد دانشگاه بشه. حالا چه مشكلي پيش اومده؟» حكايت گذشته را بازگو مي‌كنم. پاسخ مي‌دهد: «ما فكر مي‌كنيم كه نگهبان در دانشگاه، مثل پليس است در جامعه. قانون مي‌گويد پشت چراغ قرمز، بايست و از چراغ سبز رد شو. اما اگر پليس تشخيص بدهد و موقع چراغ قرمز، بگويد برو، بايد بروي. نگهبان‌هاي دانشگاه هم بايد متوجه شوند كه بايد تشخيص درست بدهند و تصميم بگيرند» مي‌گويم به هر حال تا قبل از اين، هميشه در شرقي دانشگاه 24 ساعته باز بوده و دانشجويان خوابگاهي را راه مي‌داده است. تفسير در برابر نص هم كه مردود است. شما مثلاً چرا در بخشنامه‌تان دانشجويان را هم كنار اعضاي هيأت علمي و مسؤولين واحدهاي دانشگاهي، اضافه نكرديد. مي‌گويد: «اين‌ها مشكلاتي بود كه با آن آشنا بودم. اصلاً منظور، اعمال تبعيض بين دانشجو و عضو هيْت علمي نبود. يك بخشنامه هم كه صادر مي‌شود، به اين معنا نيست كه تا روزي كه من هستم، تغيير نمي‌كند. داريم اين مصاديق و مسائل ديگري را جمع مي‌كنيم و در يك بخشنامه جديد، دوباره ابلاغ كنيم»
جواب آسان سؤال‌هاي آسان‌ترم را گرفتم و مي‌خواهم بروم. مي‌گويم كه حتماً براي دفعه ديگر، با معرفي‌نامه خدمت مي‌رسم. لبخند مي‌زند و مي‌گويد: «بخش اداريه. ممكنه يك كم اذيت بشي. اگه ديدي دارن اذيت مي‌كنن، بيا پيش خودم، كمكت كنم.»

پنج- شايد مشخص نباشد كه بالاخره تقصير از نگهباني است كه متن بخشنامه را اجرا كرده يا از سرنگهباني كه درست ابلاغ نكرده يا از مديري كه به همه مسائل اشراف نداشته است. شايد اصلاً نبايد به دنبال مقصر گشت و قضيه قصور و سوءتفاهم بوده است. اگر بدبينانه بنگريم، نگهبان جرأت تصميم‌گيري و دفاع از تصميم را ندارد و فقط بخشنامه را اجرا مي‌كند. مسؤول صدور بخشنامه هم به همه جوانب آگاه نبوده و روحي متفاوت با آن چه نوشته شده، براي بخشنامه در نظر داشته است. اگر هم خوشبينانه بنگريم، نگهبان قانون‌مدار و مجري قانون بوده است و مدير مربوطه نيز، آن قدر انعطاف دارد كه كاستي‌ها را قبول كند و قول اصلاح بدهد. تنها بايد انتظار كشيد و اميدوار بود كه ديگر كسي به جرم دانشجو بودن، پشت در دانشگاه نماند يا در باران و برف، پياده طي طريق نكند.