<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="fa">
  <title>نمونه آثار</title>
  <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sample.behrang.net/" />
  <modified>2006-05-23T08:30:01Z</modified>
  <tagline>اين نمونه آثار شامل مقالات، گزارش‌ها، يادداشت‌ها يا ساير مطالبي است که توسط اين‌جانب، بهرنگ تاج‌دين براي نشريات اعم از کاغذي و الکترونيکي تهيه شده‌اند. بديهي است تمام حقوق اين آثار نيز متعلق به من مي‌باشد.</tagline>
  <id>tag:sample.behrang.net,2007://3</id>
  <generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.2">Movable Type</generator>
  <copyright>Copyright (c) 2006, behta</copyright>
  <entry>
    <title>يك داستان هسته‌اي</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sample.behrang.net/archives/000796.php" />
    <modified>2006-05-23T08:30:01Z</modified>
    <issued>2006-05-23T12:00:01+03:30</issued>
    <id>tag:sample.behrang.net,2006://3.796</id>
    <created>2006-05-23T08:30:01Z</created>
    <summary type="text/plain">يك- داستان، 7-6 سال قبل، آن روزي آغاز شد كه فرماندار شهر نطنز سخنراني كرد. او در طي صحبت‌هايش، ناشيانه، تأسيسات هسته‌اي را كه در نزديكي اين شهر در حال ساخت بود، به عنوان يكي از افتخارات شهر خود اعلام كرد. وي فراموش كرده بود كه ماهيت اين تأسيسات سري است. هر چند كه ماهواره‌هاي نظامي و حتي تجاري آمريكا، به خوبي خبر داشتند كه در اين محل تأسيساتي در حال ساخت است. اما اظهار نظر دقيق در مورد ماهيت كاربردي آن‌ها، ادعايي بود كه به سادگي از سوي ايران قابل تكذيب مي‌نمود. به هر روي، خبر سخنراني و ساخت...</summary>
    <author>
      <name>behta</name>
      <url>http://blog.behrang.net</url>
      <email>behrangta@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>يادداشت سياسي</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="fa" xml:base="http://sample.behrang.net/">
      <![CDATA[<p>يك- داستان، 7-6 سال قبل، آن روزي آغاز شد كه فرماندار شهر نطنز سخنراني كرد. او در طي صحبت‌هايش، ناشيانه، تأسيسات هسته‌اي را كه در نزديكي اين شهر در حال ساخت بود، به عنوان يكي از افتخارات شهر خود اعلام كرد. وي فراموش كرده بود كه ماهيت اين تأسيسات سري است. هر چند كه ماهواره‌هاي نظامي و حتي تجاري آمريكا، به خوبي خبر داشتند كه در اين محل تأسيساتي در حال ساخت است. اما اظهار نظر دقيق در مورد ماهيت كاربردي آن‌ها، ادعايي بود كه به سادگي از سوي ايران قابل تكذيب مي‌نمود. به هر روي، خبر سخنراني و ساخت اين تأسيسات توسط مجاهدين خلق (منافقين) با تمام توان در دنيا پخش شد: «ايران، مخفيانه دارد ساخت تأسيساتي هسته‌اي را دنبال مي‌كند.»</p>

<p>دو- البته تأسيسات نطنز، نخستين تأسيسات هسته‌اي ايران نبودند. از پيش از انقلاب، ايران، رأكتوري كوچك و تحقيقاتي از نوع آب سبك داشت. اين رأكتور در محل سازمان انرژي اتمي ايران (در منطقه اميرآباد تهران) قرار دارد و علاوه بر امور تحقيقاتي در خصوص ايزوتوپ‌هاي عناصر گوناگون، از آن براي توليد راديوداروها هم استفاده مي‌شود. جز اين، ايران داراي دو معدن شناخته شده اورانيوم است كه يكي در قيچين (در حوالي بندرعباس) و ديگري در ساغند يزد قرار دارد و تأسيسات استخراج سنگ دومي، مدت‌هاست كه فعال است. پايگاه بعدي فعاليت‌هاي هسته‌اي ايران، نيروگاه هسته‌اي بوشهر است.</p>

<p>سه- عمليات ساخت نيروگاه هسته‌اي بوشهر سال 1356 توسط شركت زيمنس آلمان آغاز شد. اين شركت ضمن قراردادي كه با ايران بسته بود، متعهد شده بود كه پروژه طراحي و ساخت نيروگاه را سه‌ساله به اتمام برساند. اما با پيروزي انقلاب و روي كار آمدن دولت موقت، توقف اين پروژه در دستور كار قرار گرفت و در همان اسفندماه 1357، زيمنس براي هميشه ايران را ترك كرد. با آغاز جنگ و ادامه آن، ساخت نيروگاه و بهره‌برداري از برق هسته‌اي مجدداً مطرح شد. اما تلاش‌هاي دولت براي جلب نظر اروپاييان به منظور بازگشت به ايران و اتمام كارشان بي‌ثمر ماند. هنگامي كه جنگ خاتمه يافت، حملات هوايي، چيزي از تأسيسات نيمه‌كاره قبلي بر جاي نگذاشتند.</p>

<p>چهار- سياست‌هايي نظير همكاري با گروه‌هاي فلسطيني، شعارهايي نظير صدور انقلاب رويدادهايي مانند اشغال سفارت آمريكا در تهران، ديوار بلندي از بي‌اعتمادي ميان ايران و غرب ساخت كه امكان مشاركت اروپايي‌ها در اين پروژه را براي هميشه از بين برد. اما با فروپاشي اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي و پايان مشكل ايدئولوژيك ايران، اين امكان را فراهم آورد كه اين بار، دست ياري به سوي روسيه دراز شود. روس‌ها نيز با كمال ميل و گرفتن حداكثر امتيازات، پذيرفتند در همان مكان قبلي، نيروگاهي طراحي كرده، بسازند. طرح آن‌ها، كمترين شباهتي به طرح آلماني‌ها ندارد و شايد قابل لمس‌ترين تفاوت آن، كاهش قدرت هر يك از دو فاز نيروگاه از 1200 مگاوات آلماني به 1000 مگاوات روسي است.</p>

<p>پنج- در تمام سال‌هاي گذشته، روس‌ها از نيروگاه هسته‌اي بوشهر به عنوان اهرمي براي امتيازگيري (هم از ما و هم از غرب) استفاده كرده‌اند و با حداكثر تعلل ممكن كار را به پيش مي‌برند و هيچ كس از زمان واقعي اتمام كار آن‌ها اطلاعي ندارد. تا سال 1380 كه رضا امراللهي رياست سازمان انرژي اتمي ايران را بر عهده داشت، اعلام مي‌كرد كه نيروگاه بوشهر، سه سال ديگر به اتمام مي‌رسد و از زماني كه آقازاده بر سر كار آمد، وعده «انتهاي سال آينده» مي‌دهد. سال آينده‌اي كه بعيد است به اين زودي‌ها فرا برسد.</p>

<p>شش- در تمام دنيا، وقتي كه مي‌خواهند فن‌آوري جديدي را وارد كشورشان كنند، به حداقل‌ها راضي هستند و سنگ بزرگ برنمي‌دارند. هر كشوري كه ساخت نيروگاه هسته‌اي را آغاز كرده، ابتدا به سراغ يك نيروگاه كوچك 300-400 و حداكثر 600 مگاواتي رفته است. اما ما از همان ابتدا كارمان را با يك نيروگاه 2400 مگاواتي (و بعدها 2000 مگاواتي) آغاز كرده‌ايم. در كنار آن، يك كشور تا زماني كه به مصرف‌كننده بزرگ سوخت هسته‌اي تبديل نشده، به سراغ غني‌سازي اورانيوم نمي‌رود. اين چنين است كه ما امروز تأسيسات غني‌سازي را به طور كامل در اختيار داريم؛ در صورتي كه هنوز تا اتمام نخستين نيروگاه هسته‌اي‌‌مان راه درازي در پيش است. نيروگاهي كه قرار است تا 10 سال، روسيه سوختش را تأمين كند و زباله‌هاي آن را نيز از ما پس بگيرد. اين قراردادي است كه با روسيه و آژانس بين‌المللي انرژي اتمي بسته‌ايم و غير قابل فسخ است.</p>

<p>هفت- اورانيوم داراي سه ايزوتوپ 233، 235 و 238 است. از بين اين سه ايزوتوپ، مقدار ايزوتوپ 233 در طبيعت بسيار ناچيز است و ايزوتوپ 235 نيز تنها %0.71 از كل موجودي اين عنصر در زمين را تشكيل مي‌دهد. هر سه اين ايزوتوپ‌ها ناپايدارند و نيمه‌عمر آن‌ها در حدود 9.5 ميليارد سال است. به اين معنا كه پس از اين مدت، از هر دو اتم اورانيوم، يكي با تابش يك ذره آلفا، به عنصري ديگر بدل شده است. اما با برخورد يك نوترون به هسته هر يك از اين سه ايزوتوپ، تغييراتي صورت مي‌گيرد. اورانيوم 238 تبديل به پلوتونيوم 239 مي‌گردد. اما در ايزوتوپ‌هاي 233 و 235، شكافت رخ مي‌دهد. به اين معنا كه يك اتم سنگين‌وزن، به دو اتم ميان وزن تبديل مي‌شود، مقدار قابل توجهي انرژي آزاد مي‌كند و چند نوترون پرانرژي را نيز آزاد مي‌كند كه اين نوترون‌ها مي‌توانند با برخورد به هسته‌اي ديگر، فرآيند شكافت را ادامه داده و آن را تبديل به زنجيره كنند. اما در اورانيوم طبيعي، شانس اين برخورد (به دليل نسبت كم ايزوتوپ 235) بسيار پايين است و فرآيند پايدار نيست. پس بايد نسبت اين ايزوتوپ را بالا برد كه به اين عمل غني‌سازي مي‌گويند.</p>

<p>هشت- اورانيوم در طبيعت به صورت اكتا اكسيد تري اورانيوم (U3O8) پيدا مي‌شود كه به اين تركيب خاكستري‌رنگ، اصطلاحاً كيك زرد ناميده مي‌شود. مقدار اورانيوم در سنگ معدن آن بسيار پايين است. تكه‌هاى سنگ معدن اورانيوم را در محلولى از اسيد سولفوريك قرار مى‌دهند. اسيد، اورانيوم را حل كرده و آن را از زوائدى كه در سنگ معدن وجود دارد جدا مى‌كند. محلولى به دست آمده، تصفيه و خشك مى‌شود و به صورت پودرى كيك زرد در مى‌آيد. كيك زرد را در تأسيساتي معروف به UCF، ابتدا تبديل به دي‌اكسيد اورانيوم (UO2) مي‌كنند و سپس آن را به صورت تنها تركيب گازي شناخته شده اورانيوم (هگزا فلوريد اورانيوم يا UF6) در مي‌آورند. سپس آن را با يكي از دو روش ديفيوژن يا سانتريفوژ غني مي‌كنند. به اين معنا كه با استفاده از اختلاف جرم كمتر از يك درصدي مولكول‌هايي با ايزوتوپ‌هاي مختلف، سعي مي‌كنند نسبت اورانيوم 235 را در مخلوط موجود بالا ببرند. پس از انجام غني‌سازي (كه كاري پيچيده، زمان‌بر و هزينه‌بر است) دوباره UF6 را تبديل به UO2 كرده، به صورت ميله‌هاي سوخت در مي‌آورند.</p>

<p>نه- براي استفاده از اورانيوم در رأكتورهاي هسته‌اي (كه فرآيند شكافت در آن‌ها آرام و كنترل‌شده است) كافي است نسبت اورانيوم 235 را به 2 تا 5 درصد رساند. اما براي مقاصد نظامي و انفجاري، بايد اين نسبت را به %90 رسانيد و يك حداقل جرم بحراني براي انفجار وجود دارد كه حدوداً 5 كيلوگرم است. براي ساخت بمب هسته‌اي، اورانيوم كاملاً غني شده را به صورت اورانيوم فلزي خالص در آورده، آن را به دو نيم‌كره تقسيم مي‌كنند و در لحظه انفجار، اين دو نيم‌كره به سرعت به سمت هم پرتاب مي‌شوند و با تشكيل جرم بحراني، انفجار رخ مي‌دهد. اين مكانيزمي است كه در «پسر كوچك» كه در هيروشيما منفجر شد، مورد استفاده قرار گرفت.</p>

<p>ده- پازل ما تقريباً كامل شده است. بازرسان آژانس بين‌المللي انرژي اتمي، پس از اطلاع يافتن از تأسيسات هسته‌اي ايران و بازرسي از آن‌ها با موارد مشكوكي برخورد كردند. از تأسيسات موجود هر چند به سختي، اما به هر حال مي‌شد براي غني‌سازي اورانيوم تا مقادير بسيار بالا و مناسب براي مقاصد نظامي استفاده كرد. كل ذخاير اورانيوم ايران، حدود 1400 تن سنگ معدن بود كه در نهايت، تنها پاسخگوي 7 سال سوخت نيروگاه بوشهر بود. امكان استفاده از محصول اين تأسيسات هم كه حداقل تا 10 سال پس از راه‌اندازي اين نيروگاه وجود نداشت. اصولاً عمل غني‌سازي در ايران اقتصادي هم نبود. چرا كه خلوص سنگ معدن ايران نيز بسيار پايين بود و توليد هر كيلوگرم كيك زرد در ايران 80 تا 130 دلار هزينه در بر داشت، حال كه قيمت جهاني آن تنها 20 دلار است. از ديگر سو، آثاري از اورانيوم با غناي بسيار بالا نيز در تأسيسات پيدا شد (كه بعدها اثبات شد، منشأ خارجي داشته است) در كنار همه اين‌ها، مدركي در ايران پيدا شد كه تنها مي‌توانست كاربرد نظامي داشته باشد: «دستورالعمل ساخت نيم‌كره‌هاي فلزي اورانيومي»</p>

<p>يازده- در اين كه ميهن عزيزمان، ايران، در منطقه‌اي بسيار خطرناك و پرتنش واقع شده و امنيت، عنصر مهمي در سياست‌هاي آن بايد باشد، شكي نيست. اما امنيت به دو گونه تأمين مي‌شود. امنيت سخت‌افزاري و امنيت نرم‌افزاري. امنيت سخت‌افزاري همان گونه كه پيداست به تجهيزات و ادوات نظامي بستگي دارد و توانايي يك كشور در جنگ احتمالي. اما امنيت نرم‌افزاري عبارت است از ايجاد زمينه‌هايي كه هزينه سياسي و اقتصادي حمله به يك كشور را بالا مي‌برند. ايجاد روابط اقتصادي و سياسي گسترده با جهان خارج، داشتن دوستاني قوي و فراوان و دشمناني ضعيف و اندك، اعتمادسازي با دنيا و افزايش سرمايه‌هاي اجتماعي داخلي، برخي از مهم‌ترين مؤلفه‌هاي امنيت نرم‌افزاري است كه در هر سه مورد در وضعيت قابل قبولي قرار نداريم. امنيت نرم‌افزاري آسان، ارزان و پايدار است؛ اما نياز به باور به چنين روشي دارد كه ذهنيت ايدئولوژيك برخي از سران كشور كاملاً از آن بي‌بهره است. پايان جنگ سرد، پاياني بود بر نظريه امنيت سخت‌افزاري و تنها ساده‌لوحاني مانند اعراب حاشيه خليج فارس، همچنان به مسابقه تسليحاتي ادامه مي‌دهند.</p>

<p>دوازده- رهبر نظام در سخنراني‌ها، بارها بر عدم نياز ايران به سلاح هسته‌اي تأكيد كرده‌اند. هم ايشان و هم عده‌اي از مراجع تقليد، نگهداري، ساخت و استفاده از سلاح هسته‌اي را حرام دانسته‌اند. با اين وجود، به نظر مي‌رسد غده چركيني در گوشه‌اي از بدنه نظام وجود دارد كه رؤياي ساخت و استفاده از بمب هسته‌اي را در سر مي‌پروراند. تفكري كه آغاز طراحي و ساخت تأسيسات كم‌فايده غني‌سازي را موجب شد و در ادامه كشور را به تندترين سراشيبي ممكن هدايت كرد و اكنون نيز جهان را به سمتي هدايت مي‌كند كه جنگ عليه ايران آغاز شود. اين تفكر رؤياي دست‌يابي به سلاح هسته‌اي و جنگ را در سر مي‌پروراند و بارها در مسير توافق (و صلح) با جهان سنگ‌اندازي كرده است. اينان با اغراق در توانايي‌هاي (به ويژه نظامي كشور) و سر دادن «شعارهايي» زيبا نظير استقلال، عزت و ايستادگي، كشور را به سمتي جنگي مي‌برند كه بعيد است برنده آن باشيم.</p>

<p>سيزده- علي‌رغم تمامي شعارهاي زمان انقلاب، كشور به نسبت باقي دنيا، پس‌رفت داشته است و اگر توليد سرانه‌مان نسبت به 28 سال قبل دو برابر شده است، دنيا به طور متوسط چهار برابر رشد كرده و به بيان ديگر، ما دو برابر فقيرتر شده‌ايم. اين قبل از هر چيز به دليل سياست‌گزاري‌هاي غلط و فرصت‌سوزي‌هاي بي‌شمار است. سال 1360 و پس از آزادسازي خرمشهر، وابسته نظامي ايتاليا در تهران، پيشنهاد داد كه در قبال توقف جنگ، اتحاديه اروپا و كشورهاي عرب حوزه خليج فارس، 60 ميليارد دلار به عنوان غرامت جنگ به ايران بپردازند، صدام را به عنوان متجاوز شناسايي كنند و پيشنهادشان امتيازات فراوان اقتصادي و سياسي ديگري را نيز شامل مي‌شد. اما شعار «جنگ، جنگ، تا پيروزي» و خيال فتح كربلا و قدس! موجب شد كه اين پيشنهاد را رد كنيم و تمامي خسارات بعدي را نيز بپذيريم. سرمايه‌هاي انساني، زيرساخت‌هاي اقتصادي و اعتماد بين‌المللي را از دست داديم و هفت سال بعد، امام، جام زهر را نوشيد و بيش از اين، اجازه سقوط كشور را نداد.</p>

<p>چهارده- عين اين ماجرا در همين پرونده هم پيش آمد. سال گذشته اتحاديه اروپا پيشنهاد داد كه ايران در قبال توقف غني‌سازي، به عنوان منبع اصلي تأمين انرژي اين اتحاديه شناسايي شود، مقادير قابل توجهي سرمايه‌گذاري از سوي اين كشورها در ايران انجام شود و انبوهي از امتيازات سياسي و اقتصادي ديگر. اما جوسازي‌ها و جار و جنجال‌هاي آقايان، اين فرصت را براي هميشه از كشور سلب كرد. علي لاريجاني مي‌گفت: «دُر داديم و آب‌نبات گرفتيم»</p>

<p>پانزده- دولت جديد، داراي حداقل سرمايه اجتماعي ممكن است و شكاف عميقي بين اين دولت و طرفدارانش با عموم نخبگان كشور وجود دارد. در چنين شرايطي كه از نهضت آزادي و جبهه مشاركت گرفته تا روحانيت مبارز و مؤتلفه، همه منتقد دولت جديدند، دولتمردان به شدت سعي در به وجود آوردن وحدت نظر در كشور آورده‌اند. نه اتفاق نظر، كه وحدت نظر. دبيرخانه شوراي عالي امنيت ملي، هر روز دستورات جديدتري به روزنامه‌ها مي‌دهد و سعي مي‌كند تك‌صدايي را در باب مسائل مربوط به سياست خارجي و پرونده هسته‌اي، از طريق خاموش كردن صداي منتقدان، ايجاد كند. در حوزه داخلي كشور نيز عوام‌فريبي در حد اعلاي آن در حال انجام است كه نمونه آن، بودجه سال 85 كشور و افزايش فوق‌العاده نرخ تورم در اثر آن است. در حوزه سياست خارجي نيز، جز ونزوئلا و سوريه، رفيقي برايمان نمانده است. اين دُر گران‌بهايي است كه دولت‌مردان، وعده‌اش را داده بودند.</p>

<p>هفده- با اين اوصاف، دو راه بيشتر در پيش روي كشور نيست. يكي رويارويي مستقيم نظامي با آمريكا كه نتيجه‌اي جز سقوط نظامي كه با خون‌هاي بسيار به دست آمده، براي آن نمي‌توان متصور بود. همين حالا سرمايه‌هاي اقتصادي و انساني كشور با تمام سرعت در حال فرارند و نتيجه چنين جنگي، كاملاً نامطلوب خواهد بود. راه ديگر، بزرگ و عاقل شدن دولت‌مردان، كنار گذاشتن اوهام و تن دادن آن‌ها به مصالحه با غرب است كه تنها تكرار آن چيزي است كه سال‌هاي گذشته شاهد آن بوديم. در عصر ارتباطات، چنين مصالحه‌اي، حتي با بسيج تمامي ابزارهاي تبليغاتي داخلي نيز، نمي‌تواند از چشم مردم دور بماند و آن‌ها پي به نادرستي شعارها و سياست‌هاي تازه به قدرت رسيدگان خواهند برد. نكته مهم ديگر، سياستي است كه دولت در حوزه اقتصاد در پيش گرفته است كه اگر عوامل خارجي را هم در نظر نگيريم، خيلي زودتر از هشت سال، مي‌تواند كشور را به ورشكستگي اقتصادي كامل برساند و اينجا هم دولت مردم‌دار! بايد تغيير موضع دهد و به مسير درست باز گردد. مُسكّن قيمت بالاي نفت، محدود و زودگذر است و حتي با اين قيمت‌ها هم نمي‌توان به ادامه يافتن اين راه اميدوار بود.</p>

<p>هجده- مَرد، لب ساحل نشسته بود. در يك دستش قاشق و در دست ديگر كاسه‌اي ماست داشت. قاشق را از ماست پر مي‌كرد و به دريا مي‌ريخت و به هم مي‌‌زد. پرسيدند «چه مي‌كني؟» گفت «دوغ درست مي‌كنم.» گفتند «اين كه نمي‌شود!» گفت: «ولي اگر بشود، چه مي‌شود!» آري؛ تاريخ دو بار تكرار مي‌شود؛ بار اول به صورت تراژدي و در بار دوم به صورت كمدي</p>]]>
      <![CDATA[<p>اين يادداشت خردادماه ۱۳۸۵ در شماره ۶۴-۶۳ نشريه دانشجويی واحه (دانشگاه فردوسی، دانشکده مهندسی) در ستون «ديده‌بان» منتشر شد.</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>غرامت مضاعف</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sample.behrang.net/archives/000795.php" />
    <modified>2006-05-23T08:30:00Z</modified>
    <issued>2006-05-23T12:00:00+03:30</issued>
    <id>tag:sample.behrang.net,2006://3.795</id>
    <created>2006-05-23T08:30:00Z</created>
    <summary type="text/plain">يك- فارغ‌التحصيلان دانشكده، چند سال بعد كه دوباره گذارشان به دانشكده مي‌افتد، اگر همه آدم‌ها تغيير كرده باشند و آشنايي برايشان نمانده باشد، يك آشنا دارند و او كسي نيست جز مسؤول خندان ترياي دانشكده، محمد عبدي دو- از همان روزهاي نخستين آغاز به كار دكتر نوعي در مقام رييس دانشكده، سامان‌دهي وضعيت ترياي مهندسي در دستور كار وي قرار گرفت. شنيده‌ها حكايت از آن دارد كه سرانجام پس از 13 سال، قرارداد محمد عبدي ديگر تمديد نخواهد شد و شهريورماه 1385، وي ترياي دانشكده را ترك خواهد كرد. هيأت رئيسه دانشكده سه انتقاد اساسي به وضعيت فعلي تريا دارند....</summary>
    <author>
      <name>behta</name>
      <url>http://blog.behrang.net</url>
      <email>behrangta@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>يادداشت صنفي</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="fa" xml:base="http://sample.behrang.net/">
      <![CDATA[<p>يك- فارغ‌التحصيلان دانشكده، چند سال بعد كه دوباره گذارشان به دانشكده مي‌افتد، اگر همه آدم‌ها تغيير كرده باشند و آشنايي برايشان نمانده باشد، يك آشنا دارند و او كسي نيست جز مسؤول خندان ترياي دانشكده، محمد عبدي</p>

<p>دو- از همان روزهاي نخستين آغاز به كار دكتر نوعي در مقام رييس دانشكده، سامان‌دهي وضعيت ترياي مهندسي در دستور كار وي قرار گرفت. شنيده‌ها حكايت از آن دارد كه سرانجام پس از 13 سال، قرارداد محمد عبدي ديگر تمديد نخواهد شد و شهريورماه 1385، وي ترياي دانشكده را ترك خواهد كرد. هيأت رئيسه دانشكده سه انتقاد اساسي به وضعيت فعلي تريا دارند. كثيفي محيط تريا، فضاي نامناسب آن و كيفيت پايين غذاها. دكتر مؤيد، معاون اداري-مالي دانشكده مي‌گويد كه هر موقع وارد تريا بشويد، كثيفي ميزها و زمين به چشم مي‌خورد، چند نفر پايشان را روي ميز گذاشته‌اند و دود سيگار تمام فضا را پر كرده است. وي همچنين به اين امر اشاره دارد كه تا دو سال قبل، اجاره تريا ماهانه پنج هزار تومان بوده است و در مقابل دو عدد يخچال، ميز و صندلي‌ها، برق و آب و يك خط تلفن در اختيار آقاي عبدي قرار داشته است. اكنون اجاره به ماهي هشتاد هزار تومان افزايش يافته است. دكتر مؤيد معتقد است آقاي عبدي، حداقل ماهي 1.5 ميليون تومان سود دارد، اما حاضر نيست كه يك كارگر بگيرد كه تريا را تميز كند. وي از طرح «Students Union» مي‌گويد كه قرار است بخش خصوصي بيايد و فضايي بسازد كه تايپ و تكثير، بانك CD، تريا و تشكل‌ها در يك جا (خارج از دانشكده) جمع شوند و هزينه ساخت فضا را هم از درآمدش تأمين كند.</p>

<p>سه- پيدا كردن دلايل اين مشكلات كار چندان مشكلي نيست. اگر كيفيت غذاي آقاي عبدي پايين است، در مقابل قيمتش غير قابل رقابت است. همان طور كه فولاد سخت پرآلياژي از چدن گران‌تر است، بين همبرگر 200 توماني و 1500 توماني هم تفاوت هست. اگر با باقي ترياهاي دانشگاه مقايسه كنيم، ارزش كار آقاي عبدي مشخص مي‌شود. جايي كه كيفيت كار ديگران اگر پايين‌تر نباشد، بالاتر هم نيست. اما قيمت‌هايشان حداقل 50 درصد بيشتر است. كثيفي تريا هم بيش از آن كه به نبودن كارگر در سالن برگردد، به مشتريان برمي‌گردد. مشترياني كه بسيار زيادند و همه هم از دانشجويان دانشكده مهندسي نيستند. اضافه بر آن، بين دانشجويان دانشكده جا افتاده است كه اوقات بيكاري را مي‌توان در تريا گذراند و بيكاري و وقت‌گذراني، هم ممكن است پايي را بالاي ميز ببرد، هم دود راه مي‌اندازد و هم محيط را شلوغ و نامرتب مي‌كند. حتي مي‌شود ادعا كرد كه نه تنها آقاي عبدي، كه هيچ كس نمي‌تواند به اين وضع سر و سامان بدهد. </p>

<p>چهار- آقاي عبدي دارد خوب كار مي‌كند. گواه اين ادعا، ماندن سيزده ساله‌اش در دانشكده مهندسي است. جايي كه دانشجوهايش به هيچ كس رحم ندارند و بيشتر آتش‌هاي دانشگاه از گور همين‌ها بلند مي‌شود. اما طرز برخورد مؤدبانه، محترمانه و همراه با لبخند و اعتماد آقاي عبدي، كمتر كدورتي پيش آورده است. حتي بعضي اوقات آرزو مي‌كنيم كه برخي كارمندان دانشكده هم از آقاي عبدي ياد بگيرند. وقتي از آقاي عبدي خريد مي‌كنيم، اول آن چه را خواسته‌ايم، تحويل مي‌دهد و بعد پولش را مي‌گيرد. حتي اگر پول همراهمان نباشد، ممكن است بگذارد براي بعد. حتي پيش آمده كه يكي از همين بچه‌هاي «واحه» حالش به هم خورده و خود آقاي عبدي با پرايدش او را به درمانگاه رسانده و خرج درمانگاه را هم داده است. ترياي مهندسي تنها جايي است كه آدم احساس نمي‌كند كه دارند سرش را كلاه مي‌گذارند و گران‌فروشي مي‌كنند. اين شايد مهم‌ترين دليل ماندن و حتي محبوبيت آقاي عبدي است. محبوبيتي كه عكس او را نماد گروه «دانشكده مهندسي دانشگاه فردوسي» در سايت «اوركات» كرده است.</p>

<p>پنج- وقتي از آقاي عبدي در مورد درآمدش سؤال مي‌كنم، مي‌گويد دكتر نوعي جايي گفته كه ما ماهي 3 ميليون تومان درآمد داريم. اما آخر هر ماه حدود 400 هزار تومان برايمان مي‌ماند و اضافه مي‌كند «مسؤولان بقيه ترياهاي دانشگاه از دست ما شاكي هستند و مي‌گويند مگر تو خودت زن و بچه نداري!؟» در مورد تميزي هم مي‌گويد يك كارگر براي سالن گرفته‌ايم و وظيفه‌اش فقط جمع كردن سالن است. ولي ممكن است براي ناهار يا استراحت چند دقيقه‌اي هم بيايد اين پشت</p>

<p>شش- آقاي دكتر مؤيد<br />
شما ايراداتي به تريا داريد و ما هم آن‌ها را انكار نمي‌كنيم. ولي ترسمان از اين است كه هدف نه رفع اين مشكلات، كه كسب درآمد باشد. درآمدي كه نه رقم قابل توجهي است و خودتان بهتر مي‌دانيد كه براي تأمينش، چند برابر آن از جيب دانشجويان همين دانشكده بيرون كشيده خواهد شد. وضع زندگي آقاي عبدي اصلاً نشان‌دهنده درآمد ماهي 1.5 ميليوني نيست. به فرض هم كه او را كنار گذاشتيد و كس ديگري را آورديد، اگر مشكلات برطرف نشد و فقط شاهد گران شدن غذايمان، زير پا گذاشته شدن احتراممان و مسائلي از اين دست بوديم، آيا حاضريد دوباره برويد دنبال آقاي عبدي؟ از آن مهم‌تر، واقعاً برايمان سؤال است كه آيا شما فكر تريا هستيد يا تأمين هزينه طرح‌هايي كه نمي‌دانيم فايده اصلي‌اشان چيست، آن هم از جيب دانشجو؟<br />
هفت- دكتر حسين دهشيار معتقد است<sup>1</sup> كه دوران پايان شورش براي جنبش دانشجويي فرا رسيده است و به اعتصاب اخير دانشجويان دانشگاه سوربن فرانسه اشاره مي‌كند. دانشجوياني كه بر خلاف اسلاف خويش، براي آرمان‌هاي جهاني و براندازي حكومت‌ها دست به اعتصاب نمي‌زنند؛ بلكه فقط مي‌خواهند امتيازات كنوني‌شان را حفظ كنند و كارفرمايان نتوانند به جرم جواني، اخراجشان كنند. ترياي آقاي عبدي هم يكي از آن دل‌خوشي‌هاي كوچك ماست و خواهش مي‌كنيم آن را از ما دريغ نكنيد.<br />
1- روزنامه شرق، 30/1/1385 صفحه 8</p>]]>
      <![CDATA[<p>اين يادداشت خردادماه ۱۳۸۵ در شماره ۶۴-۶۳ نشريه دانشجويی واحه (دانشگاه فردوسی، دانشکده مهندسی) در ستون «فقط دانشجويي» بدون درج نام نويسنده منتشر شد.</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>ورود ممنوعفقط براي دانشجو</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sample.behrang.net/archives/000754.php" />
    <modified>2006-01-02T08:30:00Z</modified>
    <issued>2006-01-02T12:00:00+03:30</issued>
    <id>tag:sample.behrang.net,2006://3.754</id>
    <created>2006-01-02T08:30:00Z</created>
    <summary type="text/plain">يك- ساعت به 12 نيمه‌شب نزديك مي‌شود: «بسه؛ هر چي خونديم. بريم خوابگاه؛ بگيريم بخوابيم» آژانس مي‌گيريم كه برگرديم. حدود 12:30 است كه به در شرقي دانشگاه (در جاده سنتو) مي‌رسيم. تنها دري كه 24 ساعته باز است. اما با منظره عجيبي مواجه مي‌شويم. در بسته است. چراغ نگهباني خاموش است و كسي داخل آن نيست. «آقا! قربان! جناب!» هر چه صدا مي‌زنيم، كسي پيدا نمي‌شود. در را بسته‌اند، اما قفل نيست. تصميم مي‌گيريم كه بازش كنيم. در تقريباً باز شده است كه صدا مي‌آيد: «دارين چه كار مي‌كنين؟» نگهبان، يك دفعه پيدا مي‌شود. مي‌گوييم كه مي‌خواهيم برويم خوابگاه. مي‌گويد...</summary>
    <author>
      <name>behta</name>
      <url>http://blog.behrang.net</url>
      <email>behrangta@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>گزارش</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="fa" xml:base="http://sample.behrang.net/">
      <![CDATA[<p>يك- ساعت به 12 نيمه‌شب نزديك مي‌شود: «بسه؛ هر چي خونديم. بريم خوابگاه؛ بگيريم بخوابيم» آژانس مي‌گيريم كه برگرديم. حدود 12:30 است كه به در شرقي دانشگاه (در جاده سنتو) مي‌رسيم. تنها دري كه 24 ساعته باز است. اما با منظره عجيبي مواجه مي‌شويم. در بسته است. چراغ نگهباني خاموش است و كسي داخل آن نيست. «آقا! قربان! جناب!» هر چه صدا مي‌زنيم، كسي پيدا نمي‌شود. در را بسته‌اند، اما قفل نيست. تصميم مي‌گيريم كه بازش كنيم. در تقريباً باز شده است كه صدا مي‌آيد: «دارين چه كار مي‌كنين؟» نگهبان، يك دفعه پيدا مي‌شود. مي‌گوييم كه مي‌خواهيم برويم خوابگاه. مي‌گويد كه ورود به دانشگاه، بعد از ساعت 12 شب ممنوع است؛ مگر براي اعضاي هيأت علمي و كارمندان! مي‌پرسيم كه از كي اين طور شده است؟ مي‌گويد كه بخشنامه جديد است. هر چه قدر خواهش مي‌كنيم و مي‌گوييم كه خبر نداشته‌ايم، فايده ندارد. دست آخر اجازه مي‌دهد كه خودمان پياده برويم، اما بايد آژانس را از همين جا برگردانيم. چاره ديگري نيست و بگو مگو هم فايده‌اي ندارد. در سوز و سرما، پياده راه مي‌افتيم و به سمت خوابگاه مي‌رويم.</p>

<p>دو- سمند آقاي حيدري‌پور، رئيس اداره امور خوابگاه‌ها، جلوي ساختمان امور دانشجويي پارك است. خيلي مايه تعجب نيست. آقاي حيدري‌پور عادت دارد كه كار را انجام دهد، هر ساعتي از شبانه‌روز كه باشد. در مي‌زنيم و داخل مي‌شويم. آقاي توسي، سرنگهبان مديريت امور دانشجويي و خوابگاه‌ها هم اينجاست. آقاي حيدري‌پور، آقاي توسي را پشت كامپيوتر نشانده است. حيدري‌پور تقرير مي‌كند و توسي، تايپ. ماجراي پيش آمده را براي آقاي حيدري‌پور تعريف مي‌كنم. مي‌گويد: «بخشنامه جديد دكتر صداقته. ما هم مخالفيم» و اضافه مي‌كند: «دانشجويي، اگر ساعت 2 يا 3 صبح برسه مشهد، اون هم با يك ساك پر از وسايل، بايد چي كار كنه!؟» بعد رو به آقاي توسي مي‌كند و از او مي‌پرسد: «شما كه خودت سربازي رفتي. غير از اينه كه سعي مي‌كني تا آخرين ثانيه ممكن پيش خانواده‌ات باشي!؟ حالا اگه نصفه‌شب برسي پادگان، برات مهم نيست كه دژباني در رو باز كنه يا نه. ولي به دانشجو كه نمي‌شه گفت پشت در بخواب» آقاي توسي هم تأييد مي‌كند. به محض اين كه مي‌خواهم از برخورد بد نگهبان بگويم، آقاي توسي به وسط حرفم مي‌پرد و مي‌گويد: «به هر حال بخشنامه است و نگهبان اجراش كرده» فعلاً تقصير دكتر صداقت و بخشنامه‌اش است.</p>

<p>سه- چند روز بعد، به سراغ سرهنگ ذوالجناحي، رئيس اداره انتظامات مي‌روم. اما واكنش او اندكي عجيب است: «نه، اصلاً منظور بخشنامه اين نبوده كه دانشجو را راه ندهند» از او خواهش مي‌كنم كه بخشنامه را ببينم. متن بخشنامه صراحت دارد: «كليه درهاي دانشگاه از ساعت 24 بعدازظهر لغايت 5 صبح بسته و ورود ممنوع است. مگر براي اعضاي هيأت علمي و مسؤولين واحدهاي دانشگاهي» مي‌گويم كه اين عين متن بخشنامه است. اما مي‌گويد: «مگه مي‌شه!؟ دانشجويي كه تازه از شهرش رسيده، يا اصلاً پدر و مادري كه اومده بچه‌اش رو ببينه، بايد بتونه بياد تو. به نگهبان‌ها هم گفتيم» و براي تأييد حرفش، آقاي احمدي، سرنگهبان دانشگاه را صدا مي‌زند و او هم تأييد مي‌كند كه بسته بودن درها، به استثناي در شرقي بوده است و به نگهبان‌ها هم ابلاغ شده است. آقاي ذوالجناحي اضافه مي‌كند: «اصلاً اگه قرار بوده از 12 شب به بعد، در بسته باشه، ما براي چي دو تا نگهبان اون جا گذاشتيم؟ مثل بقيه درها يك نگهبان مي‌گذاشتيم كه در رو قفل كنه و بگيره بخوابه. البته ما با اين بخشنامه مخالف بوديم. چون در باهنر و در علوم تربيتي رو هم گفتن كه بايد تا ساعت 12 باز باشه و نيروي ما بايد تا اون ساعت سر پا، بايسته و ورود و خروج رو چك كنه» مي‌گويم كه به هر حال متن بخشنامه صراحت دارد و نگهبان هم طبق آن، انجام وظيفه كرده است و پاسخ مي‌دهد كه نه، كار اشتباهي كرده كه شما را، راه نداده است. تقصير از گردن دكتر صداقت، به گردن نگهبان افتاد.</p>

<p>چهار- دفتر دكتر صداقت، مدير امور اداري و پشتيباني دانشگاه، طبقه دوم ساختمان مركزي دانشگاه است. منشي براي هفته بعد وقت ملاقات مي‌دهد. جلسه دكتر به جاي ساعت 12، حدود يك و بيست دقيقه تمام مي‌شود. مي‌خواهد كه خودم را معرفي كنم. مي‌گويم كه از نشريه واحه آمده‌ام و مي‌خواهم درباره بخشنامه جديد، چند سؤال بپرسم. اول مي‌گويد كه بايد بروي و از روابط عمومي دانشگاه، معرفي‌نامه بياوري. شايد لازم باشد جز من، كس ديگري هم اينجا باشد و ... مي‌گويم كه در اين چند سالي كه دارم كار مي‌كنم، اولين بار است كه چنين چيزي را مي‌شنوم. اما اگر اصرار داريد مي‌روم و با معرفي‌نامه برمي‌گردم. اما چند سؤال كوچك و آسان، بيشتر ندارم.<br />
به هر زحمتي كه شده، سر صحبت را باز مي‌كنم و از دليل ابلاغ چنين بخشنامه‌اي مي‌پرسم. دكتر صداقت، اول از خوبي‌هاي آن صحبت مي‌كند و مي‌گويد: «قبلاً اكثر درهاي دانشگاه رو ساعت 9 مي‌بستن. مثلاً براي در مهندسي پرده زده بودن كه اين در، از ساعت 9 شب به بعد بسته است. ما گفتيم كه اون نگهباني كه اونجا گذاشتيم، داره حقوق مي‌گيره و بايد تا 12، در باز باشه. عضو هيأت علمي مي‌خواست بره آزمايشگاه، مسؤول يك واحدي مي‌خواست به واحدش سر بزنه، نمي‌گذاشتن. اين بخشنامه رو ابلاغ كرديم كه اين مشكلات رفع بشه. از طرف ديگه، يك كاميون بار، نصفه‌شب مي‌رسيد دانشگاه. مي‌خواست بره همون ساعت، جايي كه بايد بارش رو خالي كنه، تا صبح بايسته. حتي بعضي وقت‌ها همون ساعت هم بارش رو خالي مي‌كرد. گفتيم كه وقتي مسؤول اون قسمت نيست، اصلاً معني نداره كاميون وارد دانشگاه بشه. حالا چه مشكلي پيش اومده؟» حكايت گذشته را بازگو مي‌كنم. پاسخ مي‌دهد: «ما فكر مي‌كنيم كه نگهبان در دانشگاه، مثل پليس است در جامعه. قانون مي‌گويد پشت چراغ قرمز، بايست و از چراغ سبز رد شو. اما اگر پليس تشخيص بدهد و موقع چراغ قرمز، بگويد برو، بايد بروي. نگهبان‌هاي دانشگاه هم بايد متوجه شوند كه بايد تشخيص درست بدهند و تصميم بگيرند» مي‌گويم به هر حال تا قبل از اين، هميشه در شرقي دانشگاه 24 ساعته باز بوده و دانشجويان خوابگاهي را راه مي‌داده است. تفسير در برابر نص هم كه مردود است. شما مثلاً چرا در بخشنامه‌تان دانشجويان را هم كنار اعضاي هيأت علمي و مسؤولين واحدهاي دانشگاهي، اضافه نكرديد. مي‌گويد: «اين‌ها مشكلاتي بود كه با آن آشنا بودم. اصلاً منظور، اعمال تبعيض بين دانشجو و عضو هيْت علمي نبود. يك بخشنامه هم كه صادر مي‌شود، به اين معنا نيست كه تا روزي كه من هستم، تغيير نمي‌كند. داريم اين مصاديق و مسائل ديگري را جمع مي‌كنيم و در يك بخشنامه جديد، دوباره ابلاغ كنيم»<br />
جواب آسان سؤال‌هاي آسان‌ترم را گرفتم و مي‌خواهم بروم. مي‌گويم كه حتماً براي دفعه ديگر، با معرفي‌نامه خدمت مي‌رسم. لبخند مي‌زند و مي‌گويد: «بخش اداريه. ممكنه يك كم اذيت بشي. اگه ديدي دارن اذيت مي‌كنن، بيا پيش خودم، كمكت كنم.»</p>

<p>پنج- شايد مشخص نباشد كه بالاخره تقصير از نگهباني است كه متن بخشنامه را اجرا كرده يا از سرنگهباني كه درست ابلاغ نكرده يا از مديري كه به همه مسائل اشراف نداشته است. شايد اصلاً نبايد به دنبال مقصر گشت و قضيه قصور و سوءتفاهم بوده است. اگر بدبينانه بنگريم، نگهبان جرأت تصميم‌گيري و دفاع از تصميم را ندارد و فقط بخشنامه را اجرا مي‌كند. مسؤول صدور بخشنامه هم به همه جوانب آگاه نبوده و روحي متفاوت با آن چه نوشته شده، براي بخشنامه در نظر داشته است. اگر هم خوشبينانه بنگريم، نگهبان قانون‌مدار و مجري قانون بوده است و مدير مربوطه نيز، آن قدر انعطاف دارد كه كاستي‌ها را قبول كند و قول اصلاح بدهد. تنها بايد انتظار كشيد و اميدوار بود كه ديگر كسي به جرم دانشجو بودن، پشت در دانشگاه نماند يا در باران و برف، پياده طي طريق نكند.</p>]]>
      <![CDATA[<p>اين گزارش دي‌ماه ۱۳۸۴ در شماره ۶۲ نشريه دانشجويی واحه (دانشگاه فردوسی، دانشکده مهندسی) در ستون «گزارش ويژه» منتشر شد.</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>خود غلط بود، آن چه مي‌پنداشتيم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sample.behrang.net/archives/000752.php" />
    <modified>2005-11-27T08:30:00Z</modified>
    <issued>2005-11-27T12:00:00+03:30</issued>
    <id>tag:sample.behrang.net,2005://3.752</id>
    <created>2005-11-27T08:30:00Z</created>
    <summary type="text/plain">روزي كه پا به دانشگاه گذاشتم، با خود فكر مي‌كردم كه وارد محيطي شده‌ام كه در آن اهداف و آرزوهايم دست‌يافتني خواهند شد. نه فقط من، كه اكثر كساني كه از سد كنكور مي‌گذشتند، چنين تصوري داشتند. البته هر كداممان تصوير جداگانه‌اي از موفقيت و سعادت داشتيم. يكي‌مان خوب درس خواندن و بهتر ياد گرفتن را مي‌ديد. يكي به فراتر از درس، به پژوهش فكر مي‌كرد و مي‌خواست كه محققي برجسته شود. اين يكي به دنبال سياست بود و آن يكي به دنبال هنر. يكي برايش علم مهم بود و ديگري نه براي درس خواندن محض، كه بيشتر براي فوق‌برنامه...</summary>
    <author>
      <name>behta</name>
      <url>http://blog.behrang.net</url>
      <email>behrangta@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>يادداشت صنفي</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="fa" xml:base="http://sample.behrang.net/">
      <![CDATA[<p>روزي كه پا به دانشگاه گذاشتم، با خود فكر مي‌كردم كه وارد محيطي شده‌ام كه در آن اهداف و آرزوهايم دست‌يافتني خواهند شد. نه فقط من، كه اكثر كساني كه از سد كنكور مي‌گذشتند، چنين تصوري داشتند. البته هر كداممان تصوير جداگانه‌اي از موفقيت و سعادت داشتيم. يكي‌مان خوب درس خواندن و بهتر ياد گرفتن را مي‌ديد. يكي به فراتر از درس، به پژوهش فكر مي‌كرد و مي‌خواست كه محققي برجسته شود. اين يكي به دنبال سياست بود و آن يكي به دنبال هنر. يكي برايش علم مهم بود و ديگري نه براي درس خواندن محض، كه بيشتر براي فوق‌برنامه به دانشگاه آمده بود. حتي يكي را مي‌شناختم كه مي‌خواست معروف شود.<br />
اما صادقانه بگويم. خيلي زود، هر كداممان به نوعي دل‌زده و مأيوس شديم. يكي‌مان برخي روابط و ضوابط! خاص در تحصيل و نمره گرفتن را ديد و فهميد كه هميشه خوب درس خواندن ملاك نيست. آن يكي به هر دري زد، گفتند كه دانشجوي كارشناسي به درد پژوهش نمي‌خورد. سومي روابط كثيف و رقابت‌هاي ناسالم براي رسيدن به هيچ را مشاهده كرد و فهميد كه مرد اين راه نيست. آن يكي هم دويد و دويد و دويد، اما باز هم به مقصد نرسيد.<br />
راه‌هايمان كاملاً جدا بود. اما دوباره به هم رسيديم و اين بار با رؤياهايي بر باد رفته، تنها به انتظار سپري شدن زمان بوديم تا «اين نيز بگذرد» و از دانشگاه به جامعه برسيم. جايي كه ديگر خبري از رؤياسازي برايش نيست و همه‌مان مي‌دانيم كه تنها بايد به انتظار ديدن حقايقي زشت و كثيف باشيم.<br />
مي‌داني؟ خيلي دير فهميدم كه اشكال كارمان كجا بود و خيلي ديرتر فهميدم كه انگار اين چرخه‌اي است كه بايد بارها و بارها تكرار شود و همه بايد بفهمند و بالاخره مي‌فهمند؛ حتي اگر نتوانند بيان كنند كه مشكل كجاست. و امروز تو در ابتداي اين مسير قرار گرفته‌اي و چند سال بعد كه همان را تا به انتها پيمودي، مي‌فهمي كه چه مي‌گويم.<br />
فكر مي‌كردم كافي است وارد دانشگاه شوم تا بتوانم به قله آمال و آرزوهايم برسم يا حداقل به آن نزديك شوم. اما انگار اين آسانسور اصلاً كار نمي‌كند. هنوز آن نسلي است كه بايد خودت طناب را به پايين بكشي و زحمت بالا بردن با خودت است. فكر مي‌كردم كه خودرويي است كه هدايت و راندنش با من است. مي‌پنداشتم كه من تنها بايد راه را انتخاب كنم و موانع را بگذرانم. غافل از آن كه نه تنها خبري از خودرو نيست، كه حتي زحمت كشيدن و ساختن جاده نيز با خودم است. بگذار راحتت كنم. در خوشبينانه‌ترين شرايط، دانشگاه جامعه‌اي است كه موانع و محدوديت‌هاي كمتري پيش پايت مي‌گذارد. وگرنه شمه‌اي از همان واقعيات تلخ جامعه را در دانشگاه هم ببيني. انتخاب مسير، هموار ساختن و رفتنش با خودت است.<br />
مي‌داني؟ من هم وقتي موانع را ديدم، فكر كردم كه نشاني را به اشتباه آمده‌ام. چرا كه بهشت موعودم برهوتي بود كه در هيچ سوي (حتي در مسير فقط درس خواندن) هم خبري از جاده‌اي آدم‌رو نبود. اما امروز دوباره به بهشت موعود بودن آن ايمان آورده‌ام. چرا كه تنها جايي است كه حتي جاده‌ام را هم مي‌توانم خودم بسازم. وگرنه در خارج از آن حتي كوهي هم براي كلنگ زدن و جاده ساختن نيست. دانشگاه بهترين فرصت براي يافتن مسير دلخواه و آغاز حركت در آن است. فرصتي كه اگر از دست برود، ديگر تكرار نخواهد شد.</p>]]>
      <![CDATA[<p>اين يادداشت مهرماه ۱۳۸۴ در ستون «ديده‌بان» شماره ۵۹ نشريه دانشجويی واحه (دانشگاه فردوسی، دانشکده مهندسی) منتشر شد.</p>]]>
    </content>
  </entry>
  <entry>
    <title>بررسي تغييرات گسترده در پذيرفته‌شدگان دانشگاه‌هابر باد رفته</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://sample.behrang.net/archives/000753.php" />
    <modified>2005-10-22T08:30:00Z</modified>
    <issued>2005-10-22T12:00:00+03:30</issued>
    <id>tag:sample.behrang.net,2005://3.753</id>
    <created>2005-10-22T08:30:00Z</created>
    <summary type="text/plain">تركيب پذيرفته‌شدگان در دانشگاه به وضوح تغيير كرده است. اين تغييرات چنان به سرعت اتفاق افتاده كه به سادگي مي‌توان تفاوت‌ها را ديد. براي درك اين نكته، احتياجي نيست كه ورودي‌هاي 84 را كنار ورودي‌هاي 74 يا پيش از آن بگذاريم. كافي است كه آن‌ها را با ورودي‌هاي 80 يا 81 كه هنوز مقايسه كنيم. اين تغيير تركيب از سه منظر قابل بررسي است: الف- تركيب جنسيتي ب- روزانه و شبانه پ- فرهنگ دانشجويي در اين مقال، قصد بر آن است تا با كاوش از اين سه زاويه، به قضاوت درستي در مورد آن چه دارد اتفاق مي‌افتد (يا بهتر...</summary>
    <author>
      <name>behta</name>
      <url>http://blog.behrang.net</url>
      <email>behrangta@gmail.com</email>
    </author>
    <dc:subject>يادداشت صنفي</dc:subject>
    <content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="fa" xml:base="http://sample.behrang.net/">
      <![CDATA[<p>تركيب پذيرفته‌شدگان در دانشگاه به وضوح تغيير كرده است. اين تغييرات چنان به سرعت اتفاق افتاده كه به سادگي مي‌توان تفاوت‌ها را ديد. براي درك اين نكته، احتياجي نيست كه ورودي‌هاي 84 را كنار ورودي‌هاي 74 يا پيش از آن بگذاريم. كافي است كه آن‌ها را با ورودي‌هاي 80 يا 81 كه هنوز مقايسه كنيم.<br />
اين تغيير تركيب از سه منظر قابل بررسي است:<br />
الف- تركيب جنسيتي<br />
ب- روزانه و شبانه<br />
پ- فرهنگ دانشجويي<br />
در اين مقال، قصد بر آن است تا با كاوش از اين سه زاويه، به قضاوت درستي در مورد آن چه دارد اتفاق مي‌افتد (يا بهتر بگوييم، آن چه اتفاق افتاده است) بپردازيم. چرا كه اين كلام درستي است كه «هر تغييري به خودي خود، بد نيست» اما دليل نمي‌شود كه هر تغييري را هم مثبت و موجب بهبود بدانيم.</p>

<p><b>تركيب جنسيتي</b><br />
اين واضح‌ترين اتفاقي است كه افتاده است. ديگر چند سالي مي‌شود كه در اكثر قريب به اتفاق دانشگاه‌ها، دانشكده‌ها و رشته‌هايي كه در پذيرش، محدوديت جنسيتي وجود ندارد، دختران بيشتر صندلي‌ها را تصاحب كرده‌اند. خانمي كه در اواخر دهه پنجاه به دانشگاه راه يافته بود، تعريف مي‌كرد كه براي نخستين بار بود كه در يك سال، از 50 نفر پذيرفته‌شدگان، 5 نفر دختر بودند. همين سبب اعتراض شديد پسران شده بود و آن‌ها مي‌گفتند: «شما اين همه دختر آوردين كه حواس ما رو پرت كنين، دانشگاه رو آروم كنين و جلوي فعاليت سياسي ما رو بگيرين» او مي‌گفت كه ديگر پسران باور نمي‌كردند كه آن‌ها به دليل رتبه‌هاي خوبشان به دانشگاه راه يافته باشند و با تفكرات انقلابي‌شان، %10 دختر را به چشم يك توطئه مي‌ديدند. همان پسران ديروز، مديران امروز كشوري هستند كه در يك دانشكده يكي از بزرگترين دانشگاه‌هايش، كمتر از %10 پسر قبول مي‌شود.<br />
اگر بخواهيم به چرايي اين موضوع (اكثريت يافتن دختران نسبت به پسران) بپردازيم بايد پيش از هر چيز به بازگويي اين نكته بپردازيم كه در نظر روانشناسان، زنان، نسبت به مردان ديرتر با شرايط سازگار مي‌شوند. اما اگر زمان به آنان داده شود، اين سازگاري قوي‌تر و كامل‌تر خواهد بود. يكسان ماندن شرايط ورود به دانشگاه و كنكور، اين امكان را فراهم كرده كه دختران موفقيت بيشتري در كنكور كسب كنند<br />
از ديگر سو نداشتن دغدغه سربازي و آزاد بودن براي شركت چندين و چند باره در كنكور اين امكان را براي دختران فراهم كرده كه بارها و بارها شانس خود را براي قبولي در دانشگاه امتحان كنند. آن هم هنگامي كه پسران پس از بازگشت از خدمت سربازي، بايد به سراغ بازار كار و يافتن شغل بروند و معمولاً خانواده‌ها حاضر نيستند كه پسرانشان تا سال‌هاي سال بيكار بمانند و وقتشان را پشت كتاب و جزوه و تست هدر دهند. پسران هم ماندن در خانه براي درس خواندن را نمي‌پذيرند، به خصوص اگر از شر خدمت مقدس رها شده باشند.<br />
در همين حال، همين خانواده‌ها اين اجازه را به دخترانشان مي‌دهند كه چندين و چند سال بخوانند و بخوانند تا قبول شوند. آن‌ها حتي حاضرند پشتيباني بيشتري نيز از دخترانشان به عمل آورند و برايش هزينه كنند كه اين آمادگي خانواده و فرزند اناث براي پول پرداختن، به دوران تحصيل نيز بسط مي‌يابد و خانواده‌ها (و البته دختران) بيشتري حاضرند كه تحصيلات پولي در دانشگاه را بپذيرند. گواه اين امر، درصد بالاتر دختران در دوره شبانه، دانشگاه آزاد و دانشگاه‌هاي غيرانتفاعي است.<br />
از ديگر سو، به سبب فرهنگ ما، دختران اوقات فراغت بيشتري نيز در اختيار دارند و كمتر وقتشان را بيرون از خانه سپري مي‌كنند. همين نداشتن كاري براي انجام دادن، اين امكان را به آن‌ها مي‌دهد كه براي قبولي دانشگاه، بخوانند و بخوانند و باز هم بخوانند. همين طور بايد يادآور شد كه براي دختران به نسبت پسران، كيفيت رشته قبولي (به طور كلي) و بازار كار احتمالي آن از اهميت كمتري برخوردار است و بيشترند دختراني كه حاضرند در هر رشته و دانشگاهي قبول شوند. چرا كه مي‌توانند دانشگاه بروند، اما پس از ازدواج در خانه بنشينند يا به كاري نيمه‌وقت بپردازند كه كفاف هزينه‌هاي يك خانواده را نمي‌دهد. اما پسران هميشه در هول و هراس يافتن كاري هستند كه بتواند هزينه‌هاي زندگي يك خانواده را تأمين كند و سخت‌تر به قبولي در هر رشته‌اي رضايت مي‌دهند. بايد اين واقعيت را پذيرفت كه هنوز براي بسياري از دختران جامعه‌مان دانشگاه و تحصيل دانشگاه راهي براي فرار از شتري است كه در خانه هر كسي مي‌خوابد! ابتدا به نام قصد ادامه تحصيل و بعدها به بهانه عدم سازگاري فرهنگي و سطح و ... دختران زيادي هستند كه براي رهايي از بند خانواده به دانشگاه پناه مي‌آورند. جايي كه بتوانند آزادي‌هايي را كه حقشان نيز بوده و هست.<br />
اما پيامدهاي اين قبولي بيشتر دختران چيست؟<br />
شايد بيش از هر چيز بر مادران تحصيل‌كرده‌اي تأكيد مي‌شود كه نسل آينده را پرورش خواهند داد. اما آيا واقعاً اين براي به هدر دادن چهار سال فرد و بخشي از بودجه كشور كافي است؟ هيچ كس نمي‌تواند اين را تأييد كند. اما به هر حال اين نكته مثبتي است كه تبعيض و اختلاف فاحش تعداد تحصيل‌كردگان مذكر كشور دارد به سمت تعادل و حتي افزايش نسبت دختران تحصيل‌كرده در مقاطع دانشگاهي پيش مي‌رود.<br />
اما اصلي‌ترين اتفاقات در بازار كار كشور رقم خواهد خورد. جايي كه دختران بيشتري در كنار پسران به جستجوي كار مي‌روند و رقابت بر سر دست و پا كردن شغلي مناسب، شديدتر خواهد شد. اما بازار كار كشور بر خلاف واقعيت‌ها<sup>1</sup> هنوز دختران را به عنوان شاغل چندان نمي‌پذيرد. اين نگرش و تبعيض جنسيتي تا رده‌هاي بالاتر و دولت‌مردان كشور نيز گسترش دارد. اما اين تغييرات، مي‌تواند دولت‌مردان را به بازنگري در تفكر خود و البته نگرش جامعه و بازار كار مجبور كند و شايد روزي هم ما شاهد حضور زنان در رده‌هاي بالاي مديريتي باشد. زناني كه نه كم‌تعدادند و نه چيزي از مردان كم دارند.<br />
اما بايد اين نكته را پذيرفت كه هنوز براي اكثر زنان در بازار كار، جز مشاغل سطح پاييني نظير منشي‌گري، جايگاه ديگري تعريف نشده است و بسيار اندكند كساني كه توانسته‌اند اين سد را بشكنند. اين به معناي رشد فارغ‌التحصيلان بيكار (پيدا و پنهان) است. چرا كه فراوانند دختران تحصيل‌كرده‌اي كه به چنين مشاغلي تن نمي‌دهند و بيكاران پيداي جامعه خواهد بود. آن‌ها نيز كه به مشاغلي نامربوط به رشته تحصيلي‌شان مشغول مي‌شوند، بيكاران ناپيداي جامعه خواهند بود. صد البته دسته‌اي نيز به خانه‌نشيني و خانه‌داري روي مي‌اورندو آن‌ها هم بيكار خواهند بود. حال اگر مانند مسؤولان، خانه‌داري را شغل بدانيم، بيكار پنهان؛ و اگر چون نگارنده بينديشيد، بيكاران پيدا. اين بيكاري پيدا و پنهان به معناي به هدر رفتن منابع و هزينه‌هاي انجام شده از طرف فرد، خانواده و دولت خواهد بود. چرا كه نيروي انساني و منابع مالي را صرف تحصيلي كرده‌ايم كه در انتها عايدي مشخصي براي جامعه نداشته است.<br />
در داخل دانشگاه هم به جز مشكلات بروز كرده ناشي از نبود زيرساخت‌هاي لازم مانند خوابگاه، براي اين حجم از دختران تفاوتي ديگري نيز رخ خواهد داد و آن سكون بيشتر دانشگاه‌ها در بسياري زمينه‌هاست. دخترها معمولاً در تمامي زمينه‌ها فعاليت كمتري دارند. چه پژوهش باشد، چه فعاليت فرهنگي، صنفي يا سياسي . البته اين موضوعي است كه سران دانشگاه‌ها و كشور از آن خشنودند. سر و صداي كمتر، زندگي بهتر!</p>

<p><b>روزانه و شبانه</b><sup>2</sup><br />
امسال براي نخستين بار، بيش از نيمي از پذيرفته‌شدگان دانشگاه در دوره شبانه پذيرفته شدند. اين يعني دانشگاه فردوسي مشهد، يكي از اولين دانشگاه‌هايي است كه توانست به حد نصابي برسد كه در گردهمايي رؤساي در تابستان سال 1381 به تصويب رسيده بود. صد البته نبايد فراموش كرد كه ديگر مصوبه آن نِشَست (افزايش سي درصدي تراكم دانشجو) نه تنها به اجرا در آمده بود، كه افزايش بيش از پنجاه درصدي تعداد دانشجويان نيز در اين مدت حاصل شده بود. جهشي كه در هيچ شاخص ديگري، حتي فضاي سبز دانشگاه! نيز مشاهده نمي‌شود. هر چند براي مدير نمونه كشوركه موفق شد هر سال، بخش بزرگي از بودجه مصوب دانشگاه را نيز، سخاوت‌مندانه به خزانه كشور بازگرداند، كاري نداشت.<br />
قبل از هر چيز، بايد به اين نكته بپردازيم كه در ابتدا، دوره شبانه، براي ادامه تحصيل كارمندان دولت طراحي شده بود. گواه اين نكته اين كه پيش‌تر، كلاس‌هاي شبانه پس از پايان ساعت اداري آغاز مي‌شد. نقش بستن نام شبانه هم بر بالاي مداركشان نشان مي‌داد كه آن‌ها با نوعي دوپينگ، وارد دانشگاه شده‌اند و در ميان متقاضيان جوان ورود به دانشگاه، کارکنان پُر سِن و سال‌تر دولت که چندين و چند سال هم از پايان تحصيلات دبيرستاني‌شان مي‌گذشت، شانس چنداني براي ورود به دانشگاه نداشتند.<br />
اما چه شد كه صندلي‌هاي شبانه را هم جوانان به اشغال خود در آوردند؟<br />
در پاسخ به اين سؤال بايد به اين نكته اشاره كرد كه ما فرزندان نسلي هستيم كه جواني خود را در انقلاب و جنگ از دست رفته ديد و با هزار و يك مشقت روزگار گذراند. نسلي كه روزي حاضر بود جانش را براي آرمانش بگذارد، براي فرزندانش نيز حاضر به از خود گذشتگي و فدا كردن تمام توان و تلاشش است. اين پدران و مادران، قبل از هر چيز خواهان سعادت فرزندانشان هستند و پيش از هر چيز، رفاه اقتصادي ومنزلت اجتماعي آنان را مي‌خواهند.<br />
نظام اقتصادي و اجتماعي ما، هر دو دولتي هستند. اصلاً تفكر مردممان هم دولتي است. شغل دولتي هم به امنيت شغلي و رفاه نسبي معنا مي‌شود. اما اين بوروكراسي بيمار، بيش از آن كه به مهارت توجه داشته باشد، به تحصيلات تئوري و به بيان ساده‌تر، به مدرك اهميت مي‌دهد. از ديگر سو  نيز در جامعه ما هر قدر هم امثال مسعود كيميايي تلاش كردند كه جوان‌مردان و كلاه‌مخملي‌ها را ارج و قرب نهند، اين تحصيل‌كردگان بودند كه ارج و قرب داشتند و آقاي مهندس و خانم دكتر نشان از احترامي بود كه جامعه براي دانشگاه رفتگان قائل بود. همين دو عامل كافي بود كه خانواده‌ها را به تشويق فرزندانشان به تحصيل و آموختن (حفظ كردن) نظرات و نظريات واداشت.<br />
بايد اين نكته را هم يادآور شد كه بر خلاف آن چه هر روز و هر شب، از انواع و اقسام تريبون‌ها و رسانه‌ها، فرياد زده مي‌شود، وضع اقتصادي مردم نسبت به گذشته و به خصوص نسبت به دوران جنگ بهبود چشم‌گيري پيدا كرده است. براي نمونه درصد خانواده‌هايي را كه مي‌توانند خودرو بخرند؛ به سفر تفريحي خارج از كشور بروند؛ فرزندان خود را به مدارس غيردولتي بفرستند و ... با پنج، ده يا بيست سال پيش مقايسه كنيد. همين قياس براي اثبات اين نكته كافي است كه سطح كلي درآمد مردم افزايش چشم‌گيري پيدا كرده است. همچنين شهريه دانشگاه (حداقل قبل از رسيدن به سطح تحصيلات تكميلي) چندان تفاوتي با شهريه يك مدرسه غيرانتفاعي در شهرهاي بزرگ كشور ندارد. همين امر باعث مي‌شود كه درصد بيشتري از خانواده‌ها حاضر به پرداخت هزينه ادامه تحصيل فرزندانشان در دانشگاه باشند. عاملي كه خود موجب رشد روزافزون دانشگاه آزاد شده است.<br />
از سوي ديگر خانواده‌اي كه فرزندش را در دوران مدرسه هم (كه محل تحصيل اهميت و اعتباري ندارد) به مدرسه غيرانتفاعي مي‌فرستند و بابت تحصيل بهتر وي پول مي‌پردازد، چگونه ممكن است حاضر نباشد كه هزينه تحصيل فرزندش در يك دانشگاه دولتي را نپردازد؟ آن هم هنگامي كه هنوز اعتبار اين مدرك با مدرك دانشگاه آزاد تفاوت دارد.<br />
از ديگر سو، با تولد و رشد دانشگاه آزاد در اواسط دهه شصت، دوراني آغاز شد كه معاون پژوهشي سابق وزارت علوم از آن به «دوران تورم آموزش عالي» تعبير مي‌كند.<sup>3</sup> مسأله ساده است. سياست‌مداران آمارگراي كشور مي‌خواهند به تحصيل‌كردگان جامعه‌شان بيفزايند و كشور را از مستشاران خارجي بي‌نياز كنند. نمايندگان شهرهاي بزرگ و كوچك در حسرت داشتن دانشگاه در شهرشان هستند و مردم نيز به كسب مدرك توسط فرزندانشان راغب هستند. در اين ميان اسب بي‌همتاي دانشگاه آزاد از دانشگاه‌هاي دولتي (البته فقط در تعداد نفرات) پيشي مي‌گيرد و بودجه نحيف دولت، كفاف همه نيازها را نمي‌دهد. چنين مي‌شود كه دولت به سمت پولي كردن مي‌رود.<br />
البته دانشگاه آزاد در اين ميان تأثيري اساسي‌تر هم دارد. اين دانشگاه با تولد، دوام و رشدش موجب مي‌شود كه قبح تحصيل پولي بريزد و ديگر كسي از پرداختن پول براي تحصيل شرمنده نباشد. به ويژه اين كه مسؤولان محبت كرده‌اند و تمام آثار پذيرش اين پول را از مدرك دانشجويان شبانه برداشته‌اند و در آينده كسي از اين موضوع بو نخواهد برد كه اين دانشجو شبانه بوده است. خب، هنگامي كه مردم حاضرند پول بپردازند، چرا نگيريم؟<br />
اما پذيرفتن دانشجوي شبانه و افزايش آن‌ها چه تبعاتي دارد؟<br />
اولين مسأله‌اي كه در اين ميان لازم به يادآوري است، بي‌حاصل بودن بسياري آموزش‌ها و رشته‌هاي دانشگاهي است. به گونه‌اي كه فارغ‌التحصيلان بسياري از رشته‌ها تنها دانشمنداني خواهند بود كه جز آموختن مجدد دانششان، توانايي ديگري ندارند.<sup>4</sup> رشد آموزش عالي هم رشدي ناموزون است كه به آن چه جامعه نياز دارد و ندارد، هيچ نگاهي نمي‌كند و تنها تعداد صندلي‌ها را در تعداد ساعت‌ها ضرب مي‌كند و بر تعداد واحدها تقسيم مي‌كند تا ظرفيت پذيرش را محاسبه كند. كارخانه‌اي دولتي كه فروش رفتن كالايش در بازار اهميتي ندارد. آن چه مهم است، آمار توليد است. (نمي‌دانم چرا هر وقت صحبت از افزايش ظرفيت دانشگاه مي‌شود، به ياد پدران و مادراني مي‌افتم كه در اواخر دهه پنجاه و اوايل دهه شصت، براي گرفتن انواع امتيازات و سهميه‌ها مثل زمين و ... به توليد بي‌توقف فرزند روي آوردند!؟) آري، افزايش بي‌رويه پذيرفته‌شدگان دانشگاه، به بيكاري روزافزون جامعه دامن خواهد زد و تنها سن، تحصيلات و بالتبع توقع اين بيكاران را افزايش مي‌دهد. فراموش نكنيم كساني كه به شغلي به جز رشته تحصيلي‌شان مي‌پردازند، بيكاران پنهان جامعه خواهند بود.<br />
مسأله ديگر اين كه شهريه دانشجويان دوره‌هاي كارداني و كارشناسي، حتي هزينه‌هاي عمومي تحصيلشان در دانشگاه را نيز تأمين نمي‌كند و هر كس جز اين بگويد، سخني به گزاف گفته است. هر چند كه عده‌اي اين را تبليغ مي‌كنند كه دانشجويان شبانه دارند بسياري از هزينه‌هاي دانشگاه و حتي دانشجويان روزانه را مي‌پردازند. در صورتي كه در بسياري اوقات قضيه برعكس است. يعني اين دانشجويان روزانه هستند كه دارند بودجه فرهنگي، عمراني و رفاهي‌شان را (ناخواسته) سخاوتمندانه با دانشجويان نوبت دوم تقسيم مي‌كنند. چرا كه شهريه دانشجويان شبانه تنها بخشي از هزينه‌هاي عمومي تحصيل آن‌ها را تأمين مي‌كند و بودجه فرهنگي به ازاي هر دانشجوي شبانه، صفر است. اما آن چه دانشگاه را به پذيرش دانشجوي شبانه بيشتر راغب كرده، علاوه بر خودشيريني نزد رؤساي بالاتر، كاهش هزينه سرانه است. يعني بالفرض براي دوازده هزار دانشجوي روزانه، سالي دوازده ميليارد تومان بودجه لازم بوده و براي نه هزار روزانه و نه هزار شبانه، پانزده ميليارد تومان.<br />
اما مهم‌ترين مشكل، تنش ميان دانشجويان روزانه و شبانه است. كساني كه با تلاش‌ها و رتبه‌هايي متفاوت به دانشگاه آمده‌اند. رتبه‌هايي كه با رشد قارچ‌گونه مؤسسات كنكور و افزايش عجيب زمان درس خواندن براي كنكور، بيش از آن كه نشان دهنده استعداد فردي باشند، نمايي از ميزان تلاش و بنيه مالي خود و خانواده دانشجو است. اما به هر حال نمي‌توان منكر اين شد كه بر هر دانشجوي روزانه‌اي، اين نكته گران مي‌آيد كه شخص ديگري به دليل داشتن توانايي مالي بيشتر، سر كلاس او بيايد، در كنار او تحصيل كند و مدرك او را نيز بگيرد؛ آن هم هنگامي كه رتبه‌اي بسيار پايين‌تر از او آورده است. چه بسيار دانشجوياني كه مي‌گويند اي كاش يك سال صبر مي‌كرديم و به جاي رياضي، مهندسي مي‌خوانديم؛ يا به جاي دانشگاه فردوسي، دانشجوي دانشگاه شريف يا تهران بوديم. براي هر دانشجويي، اين اگر مايه نفرت نشود، حداقل عقده‌اي خواهد بود كه نه تنها تا خاتمه دوران تحصيلش، كه تا دوران كار و حتي آخر عمر همراهي خواهد كرد. فتنه‌اي كه دولت عدالت‌گراي جديد هم با طرح انتقال دانشجويان به محل تحصيلشان، آتش آن را شعله‌ورتر كرده است.<br />
درويش، مكن ناله ز شمشير اَحِبّا<br />
كه اين طايفه از كُشته سِتانَند غرامت</p>

<p><b>تفاوت فرهنگي</b><br />
اما مهم‌ترين تغيير در دانشگاه، تحول در فرهنگ دانشجويي است. تا اواسط دهه هفتاد، دانشجويان اگر رزمندگان پيشين نبودند و براي آرمانشان، سلاح به دست نگرفته بودند، حداقل سال‌هاي جنگ را از نزديك تجربه كرده بودند و براي هدف جنگيدن و هزينه پرداختن را به خوبي لمس كرده بودند و با آن بزرگ شده بودند. اما ما فرزندان نسلي هستيم كه انقلاب كرد، به جنگ رفت، اما در اين راه سرخورده شد. چنين شد كه پدران و مادرانمان به دوري از سياست (يا به بيان بهتر، هر آن چه جز درس است) تشويقمان كردند. از ديگر سو خودمان هم از تجربيات سياسي چند سال اخير به شدت سرخورده شده بوديم. غول كنكور و زمان فراواني كه به خواندن آن كتاب‌هاي لعنتي گذرانديم و هر لحظه از مطالعه غيردرسي پرهيز داده شديم و خود هم طفره رفتيم، موجب شد كه به جاي نسل قديم كه ذهنش پر از معلومات بود و براي هر چه جز درس بود، پرپر مي‌زد، نسلي به دانشگاه پا گذاشت كه تنها آموخته بخواند، حفظ كند، نمره بگيرد و بالا برود و «آسه بياد، آسه بره، كه گربه شاخش نزنه» نسلي راكد و ساكن و بي‌خطر كه صدايي از او بر نمي‌آيد.<br />
البته در اين موارد، فقط خواست خانواده‌ها نبود كه موجب شد نسلي چنين بي‌خاصيت پرورش يابد. گسترش وسايل پر كردن اوقات فراغت و به ويژه تلويزيون و اينترنت نيز موجب شد كه ساعات ارزشمندي كه مي‌توانست به خواندن آن چه پيشينيان خوانده بودند، به دور ريخته شوند. نه هنري آموختيم، نه توشه‌اي از دانش برگرفتيم و نه تلاش براي رسيدن به هدف را تجربه كرديم. دانش به درس مدرسه معنا شد، هنر به خلوت رفت و هدف شد كنكور و رتبه و مدرك. از چنين نسلي نبايد هم توقع آن چه را داشت كه پيش از اين شاهدش بوديم. دانشگاه شد دبيرستان مختلطي كه همه يك چيز را نمي‌خوانند.<br />
از سوي ديگر، تورم ظرفيت‌ها و پذيرش بي‌حساب و كتاب موجب شد كه امروز، ديگر دانشجو قشر برگزيده، فرهيخته و مرجع جامعه نباشد. ديگر تقريباً همه دانشجو شده‌اند و دانشگاه هم شده مقطعي پس از دبيرستان كه محصل آن ديگر نه تنها ارج و قربي ندارد، كه برايش تره هم خرد نمي‌كنند و صاحب‌خانه محترم مي‌فرمايند «به سه دسته خونه نمي‌دم. دزد، قاچاقچي و دانشجو»<br />
در چنين وضعيتي، ناليدن از كم‌سوادي دانشجويان، گسترش روزافزون فرهنگ لُمپَنيسم در جامعه، بي‌تفاوتي دانشجو به آن چه بر او و جامعه مي‌گذرد و هزاران تغيير و سقوط ديگر، محلي از اعراب ندارد.<br />
باز آي كه باز آيد عُمرِ شُد‌ه‌ي حافظ<br />
هر چند كه نايَد باز، تيري كه بِشُد از شَست<hr /></p>

<p><small>1- بر خلاف آن چه مي‌پندارند، زنان بهتر و بيشتر كار مي‌كنند؛ بهره‌وري بالاتري دارند؛ حقوق كمتري طلب مي‌كنند و كمتر براي بالادستانشان مشكل ايجاد مي‌كنند.<br />
2- براي مطالعه بيشتر در مورد موضوع روزانه و شبانه، ن.ك. «لعنت بر اين شبانه» بهرنگ تاج‌دين، نشريه دانشجويي واحه، شماره 54، بهمن 82<br />
3- ر.ك. «ايران 1427» دكتر رضا منصوري، طرح نو، ص 119<br />
4- براي بررسي كامل‌تر در مورد موضوع آموزش عالي، ن.ك. «با ماده 153 موافقم» بهرنگ تاج‌دين، نشريه دانشجويي واحه، شماره 53، دي 82</small></p>]]>
      <![CDATA[<p>اين مطلب آبان‌ماه ۱۳۸۴ در شماره ۶۰ نشريه دانشجويی واحه (دانشگاه فردوسی، دانشکده مهندسی) منتشر شد. اين شماره «ويژه‌نامه تحليلي تغيير ترکيب ورودي‌هاي دانشگاه» بود و کلاْ به اين موضوع اختصاص داشت.</p>]]>
    </content>
  </entry>

</feed>